حياط وحش
حياط وحش

   http://7979.zaminblog.com
درباره ما

از ويكي‌پديا، دانشنامهٔ آزاد پرش به: ناوبري, جستجو ايگوانا دوره سنگواره‌اي: ژوراسيك - امروزه Galapagos Iguana, Conolophus subcristatus طبقه‌بندي علمي فرمانرو: جانوران شاخه: طنابداران بالارده: چهاراندامان[۱] رده: سوسماريان[۲] راسته: پولك‌داران[۳] زيرراسته: ايگوانيا* Laurenti, 1768 ايگوانا (به انگليسي: Iguana) يك جنس (خانواده ايگوانيدايه) از مارمولك است كه زيستگاه آن نواحي استوايي مركزي و جنوبي قاره آمريكا و حوزه درياي كارائيب است. جنس ايگوانا شامل دو گونه است، ايگواناي سبز كه گاهي چون حيوان خانگي نيز نگهداري مي‌شود و ديگري ايگواناي آنتيل كوچك (جزاير آنتيل) است كه (به علت تخريب زيستگاه) در خطر انقراض قرار دارد. نام ايگوانا از واژه اسپانيايي ايوانا گرفته شده است. گونه‌هاي كميابي از اين جانور در جزاير گالاپاگوس زندگي مي‌كنند. همه ساله نام تعدادي از گونه‌هاي ايگوانا در فهرست قرمز اتحاديه بين‌المللي حفاظت از محيط زيست منتشر مي‌شود. پيكرشناسي و ريخت‌شناسي [ويرايش]هر دو گونه ايگوانا ( سبز و آنتيل كوچك) داراي غبغب هستند، رديفي از خار روي پشت خود تا دم دارند. ايگواناها در روي فرق سر خود (پديده‌اي به نام) چشم سوم دارند. ايگواناها بينايي بسيار خوبي دارند، توانايي ديدن شكل‌ها، سايه‌ها، رنگ‌ها و حركت را در فواصل زياد دارند. ايگواناها براي راه‌روي از ميان جنگلهاي شلوغ و همچنين براي يافتن غذا از چشمهاي خود نهايت استفاده را مي‌برند. آنها براي برقراري ارتباط با هم‌نوعان خود سيگنالهاي قابل مشاهده ارسال مي‌كنند. ايگواناها به محركهاي رنگي مانند نارنجي، زرد، صورتي و به ندرت آبي به عنوان ماده غذايي پاسخ مي‌دهند. پانويس‌ها [ويرايش]↑ Tetrapoda ↑ Sauropsida ↑ Squamata منبع [ويرايش]ايگوانا (انگليسي). ويكي‌پديا انگليسي. بازديد در تاريخ 26 فوريه ۲۰۰9. در ويكي‌انبار منابعي در رابطه با ايگوانا موجود است. برگرفته از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7»

آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ][ ۲ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

راننده سرويس

راننده سرويس

با ارش خيلي گرم گرفته بود...

سورن بالاخره انها را ديد... لبخندي زد و سريع تلفن را قطع كرد.

به سمتشان امد و با خوش رويي گفت: خيلي خوش اومدين...

ترانه : مرسي... ولي بايد تخفيف بدين...

ارش: اون كه صد البته...

و به سمت سورن امد و زير گوشش گفت: ميشناسيشون...؟

سورن هم زير گوشش گفت: بعدا برات ميگم.... اره... اشنان...

ارش: چقدر اشنا؟

سورن نگاهش كرد...

ارش: دوست دخترات كه نيستن؟

سورن: نه بابا...

ارش: پس سگ نميشي؟

سورن مشكوكانه نگاهش كرد و گفت: واسه چي؟

ارش با چشم و ابرو اشاره اي به پريناز كرد... سورن اخم تندي به ارش كرد و ارش گفت: خيلي خوب بابا... چرا جوشي

ميشي....

سورن همچنان با اخم نگاهش ميكرد.....

ارش ادامه داد:اصلا به من... چه.... خودت بهشون برس.... و به سمت زن و شوهري كه تازه وارد شده بودند... رفت.

سورن نگاهشان كرد... چقدر تيپهايشان با مدرسه فرق ميكرد...

شميم با طنازي حركتي به سرش داد و موهايش را كنار زد و پرسيد: مانتوهاي بهارانه اتون همين هاست؟

سورن از جلوي قسمتي كه ايستاده بود كنار رفت و گفت: اين قسمت هم هست...

پريناز زير گوش ترانه گفت: زشته ترانه نكن...

ترانه بي خيال مشغول كارش بود.

سحر هم كنارش ايستاد و گفت: نكن ترانه...

ترانه: دوست دارم...

سحر: زشته جلو سورن و دوستش....

ترانه: اخه خوشم مياد... ببين چه باحال ميچرخه... و باز به كارش مشغول شد... جا لباسي چرخشي را كه در وسط مغازه

تعبيه شده بود را ميچرخاند... بدون انكه حتي به يكي از مانتو ها نگاه بيندازد...

پريناز دستش را گرفت و كشيد ...

ترانه : يه دور ديگه... تو رو خدا...

شميم به پرسيدن سوال اين چطوره... به بحث خاتمه داد و حواسشان را جاي ديگري متمركز كرد.

ترانه: اين اخه تن تو ميره...؟

دخترها خنديدند و شميم بي خيال گفت: سايز بندي داره...

ترانه مانتو را در دستش گرفت و گفت: جنسش خوب نيست... تابلوه.. اصل نيست....

سورن خنده اش گرفته بود... بعيد ميدانست ترانه جنس شناس باشد.... چه حق به جانب هم اظهار نظر ميكرد.

پريناز: واي بچه ها اينو... چقدر خوشگله...

ترانه: واي پريناز واسه بچه لباس نميخري...

اما پريناز همچنان ان مانتو ي كوتاه و بدن نماي سبز رنگ را در اغوش داشت.

پريناز: ميتونم امتحانش كنم؟

سورن: البته...

سست اين كلمه را ادا كرد... اصلا دلش نميخواست پريناز ان مانتوي بدن نماي بد رنگ را حتي فقط يكبار هم امتحان

كند... انها پيش خودشان چه فكر ميكردند....

نگاهش به ترانه افتاد كه مانتوي زرشكي رنگي چشمش را گرفته بود... البته بيشتر سگگ كمر بند مشكي مانتو چشمش

را گرفته بود... چون مدام با ان بازي ميكرد...

سحر هم مانتوي قهوه اي سوخته با كمر بندي مشكي و خوش دوخت را برگزيده بود.بايد به خودش اعتراف ميكرد سحر

خوش سليقه تر از انهاست...

شميم هم به نظر سخت پسند بود... البته به سايز هر مانتو بيشتر توجه داشت تا شكل و قيافه اش...

شميم خيلي چاق نبود.... يعني اصلا نبود... متعادل تر از همه ي انها بود... ان سه ديگر خيلي لاغر بودند... البته فرم صورت

سحر ان لاغري بيش از حد را پوشانده بود ...صورتش پر و گونه دار بود. موهاي ترانه و قد بلندي كه داشت باعث نميشد

كسي فكر كند او زيادي لاغر است...... سحر و ترانه به نظر لاغر نميرسيدند...

به سمت شميم رفت... مانتوي مشكي خوش دوختي با كمربند چرم را به سمتش گرفت و گفت: اين چطوره؟

دخترها صداي اهسته ي سورن را از هر صدايي بلند تر شنيدند.... و شاخك هايشان فعال شد...

سورن براي شميم مانتو انتخاب كرد...

اين اصلا خوب به نظر نميرسيد...

سورن پرسيد: سايزتون؟

شميم خجالت كشيدو سرش را پايين انداخت و چيزي گفت... سورن خودش با توجه به اندامش مانتويي را بيرون كشيد و

به دستش داد.

شميم با خجالت گرفت... از شور و شوق در حال ذوب شدن بود.

مگر ميشد ديگر ان مانتو را نخرد... اصلا مگر ميشد؟

ترانه دماغش را بالا داد.

سورن از ان رنگ متنفر بود... دلش ميخواست ترانه ان مانتوي كرم رنگ با كمربند قهوه اي و سگك طلايي را انتخاب

ميكرد... يا پريناز هم به جاي ان مانتوي بد دوخت و بد رنگ... ان يشمي چين دار را....

سحر انتخابش خوب بود پس لزومي نداشت چيزي بگويد.

منتظرخالي شدن اتاق پرو بودند.

يكي از اتاق ها خالي شد... پريناز و ترانه با هم وارد شدند... چند لحظه بعد ترانه سرش را بيرون اورد و گفت: سحر تو

هم بيا جا ميشي؟

شميم : مگه شهر بازيه...

ترانه با خنده گفت: حيف تو جا نميشي....

دخترها خنديدند... شميم هم شكلكي در اورد و به اتاق بغلي رفت...

صداي خنده و سر و صدايشان كل مغازه را برداشته بود... شميم دلش ميخواست نظر دوستانش را بداند....

از اتاق بيرون امد...

سورن نگاهش كرد اما بلافاصله سرش را پايين انداخت. شميم از اينه او را ديد... عجب سليقه اي داشت....

ترانه در اتاق را باز كرد و خودش را بيرون انداخت... نزديك بود سكندري به مانكن كنار در اتاق پرو برخورد كند اما به

موقع خودش را حفظ كرد و راست ايستاد...

مانتوي كوتاه و بد رنگي بود اما كمر بندش چشمش را گرفته بود...

پريناز هم بيرون امد تا در اينه ي قدي در كمد خودش را ببيند...

سورن هرچه كرد نتوانست بي تفاوت باشد... جلو امد ان مانتوهاي انتخابي اش را به ترانه و پريناز نشان داد و گفت: اين

مدل ها رو ديدين؟

پريناز نگاهي به رگال انداخت و يكي از همان كوتا هايش را برگزيد.

سورن نفس عميقي كشيد و ان مانتوي يشمي را به دستش سپرد.

پريناز ذوقش را در لبخند كوتاهي پنهان كرد. ترانه با حرص لبش را ميجويد...

سورن مانتوي كرم را به دست او داد و گفت: اين جنسش عاليه... البته نبود... همينطوري گفت.. اما ترانه تصديق كرد...

خنده اش گرفته بود. پريناز و ترانه با هم وارد اتاق شدند.... سحر با مانتوي خودش خارج شد...

ارش جلو امد و با لحن شيطنت باري گفت: مورد پسند واقع شد خانمي؟

سحر اخمي كرد و با چهره ي جدي در حالي كه مانتو را وارسي ميكرد رو به سورن گفت: يكي ديگه از اين نداريد...؟

ارش از ناديده گرفته شدنش ناراحت شد... با اخم به سمت پيشخوان برگشت...

سورن يكي ديگر براي سحر اورد... ترانه و پريناز در اتاق كيفور بودند... با اينكه دستشان در چشم و دهان ديگري بود

اما انگار در ابرها سير ميكردند.

ترانه سرخ شده بود... و پريناز ارايش روي صورتش ماسيده بود... اما راضي يه نظر ميرسيدند.. از اينكه راننده

سرويسشان برايشان با سليقه ي خودش مانتو انتخاب كرده است در اوج اسمان به سر ميبردند.

اين لباس واقعا پوشيدن داشت.

سورن عادي بود مثل همه ي روزهاي ديگرش... مثل همه ي وقتهايي كه ساكت و در خود فرو رفته بود... گاهي حرف

ميزد .... اما هنوز همان حالت اسلوموشنش را داشت.

با ارامش لباسها را در ساك قرار ميداد و فاكتور ميزد... ارش پنهاني از سورن به پريناز شما ره داد.

هرچند سورن متوجه شد... حد اقل دلش ميخواست پريناز نگيرد... اهي كشيد...

قيمتها را نصف حساب كردند. خريد فوق العاده اي بود...

ترانه: ميخواين دوستامونم بگيم بيان؟

سورن خواست پاسخي بدهد كه ارش رو به پريناز گفت: البته... اگه برامون تبليغ كنيد ممنون هم ميشيم....

ترانه با لبخند گفت: پورسانتشو ميگيريم...

ارش: اگه فروش بهارانه عالي باشه... اشانتيون شما فراموش نميشه...

ترانه لبخندي زد و سورن دسته اي از كارتهاي مغازه را به انها داد و خداحافظي كرد.

ترانه نفس عميقي كشيد... سحر حساب كتاب ميكرد.... پريناز به رند بودن شماره ي ارش فكر ميكرد وشميم نگاهي به

ساعت انداخت و خدا را شكر كرد شيدا تا يك ساعت ديگر از كلاس نقاشي باز نميگردد....

اما در انتها ذهن همه شان به يك نقطه ختم ميشد.

نگاهش به ساك و جعبه ي گوشه ي اتاقش افتاد...

پس واقعيت داشت... فرزين داشت ميرفت...

نفس عميقي كشيد... خودش را روي تخت پرت كرد و به سقف خيره شد.

دستهايش را زير سرش قلاب كرد و چشمهايش را بست... دو هفته از ان دعواي كذاييشان گذشته بود... فرزين در به در

دنبال خوابگاه بود... صداي در را شنيد ... اهميتي نداد...

فرزين مغموم و گرفته به سمت وسايلش رفت... چند تا ازكتابهايش داخل جعبه جا نميشدند... انها را در كوله اش قرار

داد... تقريبا هر چه داشت جمع كرده بود.

سورن صداي برخورد وسايل را ميشنيد... هر چند فرزين نهايت سعيش اين بود كه ارام كارش را انجام دهد.

سورن لاي پلكهايش را باز كرد و او را نگريست... چهره اش جدي بود... اخم كوچكي هم در ميان دو ابرويش پيدا بود.

يعني واقعا داشت ميرفت...

سورن روي تخت نيم خيز شد.

فرزين زير چشمي نگاهش كرد... به ارامي از جايش بلند شد و پاكت و دسته اي از چك پول را كنار سورن روي تخت

گذاشت.

سورن نگاهي به پاكت و پولها انداخت... ميدانست تمام پس انداز فرزين است.

بالاخره سكوت را شكست و گفت: اين چيه؟

فرزين نفس عميقي كشيد و گفت: اجاره ي تمام روزهايي كه اينجا بودم...مثل امين و شهاب حساب كردم.... در حين

اداي اين جمله به سورن نگاه كرد.

سورن بي تفاوت گفت: اهان... از درون حرص ميخورد... حتي يك لحظه قلبش به تپش افتاد... اما به خود مسلط شد...

پولها را برداشت و مشغول شمردن شد.

فرزين اهي كشيد و زيپ ساكش را بست.

سورن همچنان ميشمرد... تمام حرصش را سر اسكناس ها و چك پولها خالي ميكرد.

چند لحظه بعد گفت: پونصد تاش كمه....

فرزين نگاهش كرد... سورن عادي به او خيره شده بود.

فرزين سرش را پايين انداخت و گفت: جورش ميكنم....

و با اب دهانش بغضش را خورد.

سورن: كي ميري؟

فرزين: همين امروز...

سورن: اخه سپردم يكي جات بياد...

دروغ ميگفت اما با حرص اين جمله را به زبان اورد... فرزين حرفي نزد... كمي بعد گفت: زودتر از اينا بايد ميرفتم...

سورن شانه هايش را با بي قيدي بالا انداخت و گفت: اره....

فرزين چيزي نگفت...

سورن پوست لبش را ميجويد... نفس عميقي كشيد... فرزين ساعتي را كه سورن دو سال پيش براي تولدش خريده بود را

از دستش در اورد...

سورن ايستاد.... حالا تند نفس ميكشيد... هر لحظه عصبي تر ميشد...

حق نداشت هديه اش را پس بدهد... نه حالا .... نه امروز... نه هيچ وقت ديگر....

فرزين ساعت را روي ميز گذاشت...

سورن هيچ چيز نگفت...

فرزين دست در جيبش برد و كليدها را هم كنار ساعت گذاشت...

سورن درد بدي را در سرش حس كرد...

فرزين كوله اش را برداشت....

سورن فقط نگاهش ميكرد.

فرزين بند ساكش را روي شانه انداخت...

سورن دستهايش را مشت كرده بود...

فرزين خم شد جعبه ي كتاب ها و خرده ريز هايش را به دست گرفت....

سورن بغض كرد....

فرزين بدون انكه نيم نگاهي به او بيندازد گفت: خداحافظ...

و سورن...

در را با پا باز كرد... ارام راه ميرفت... هنوز روي پله هاي حياط بود...تنه ي محكمي به بدنش خورد... باعث شد بقيه ي

پله ها را تند طي كند...خودش را نگه داشت...

سورن از خانه خارج شد... در را محكم بست... انقدر كه صداي لرزش شيشه ها بلند شد.

فرزين نفس عميقي كشيد... جعبه را در دستش جا به جا كرد و راه افتاد.

در را بست... هواي تهران الوده و سرد بود... نفس عميقي كشيد و راه افتاد.... در پياده روي كوچه... كسي نبود... صداي

غار غار چند كلاغ به گوش ميرسيد... به جز خودش و مردي كه خلاف جهت او به انتهاي كوچه ميرفت كسي نبود...

پي در پي نفس عميق ميكشيد... سورن را چه شده بود... حق داشت... حق نداشت... اصلا انگار در اين دو هفته همه چيز

زير و رو شده بود....

كم كم به سر كوچه نزديك ميشد.. ماكسيماي سرمه اي رنگ سر كوچه پارك كرده بود... نگاهش به ان سو بود كه زير

جعبه ناگهان باز شد و تمام كتابهايش روي زمين افتاد.

اهي كشيد و خم شد تا وسايلش را بردارد......نگاهش به ماكسيماي سرمه اي معطوف شد كه مردي از ان خارج شد...

بالاخره طلسم شكست و او را ديد... اهميتي نداد و مشغول شد... اما لحظه اي بعد همان مرد رو به رويش ايستاد.

كت و شلوار دودي رنگي به تن داشت... كفشهاي چرم مشكي... چهار شانه و قد بلند... بيش از حد خوش تيپ بود....

مقابل فرزين خم شد و گفت: كمكي از من برمياد؟

فرزين نگاهش كرد... لبخندي زد و تشكر كرد.

مرد نسبتا جوان و سي خرده اي ساله به نظر ميرسيد.

پرسيد: شما براي اين خونه هستيد؟

فرزين سري تكان داد.جايز ندانست كه بگويد بودم...

مرد پرسيد: سورن سزاوار ؟

فرزين مضطرب گفت: من نيستم...

مرد لبخندي زد و گفت: اه... ميدونم... اين خونه... براي سورنه؟

فرزين نا مطمئن تاييد كرد.

مرد دستش را به نشانه ي اشنايي جلو اورد و گفت: من برادرش هستم... داريوش سزاوار....

مرد دستش را به نشانه ي اشنايي جلو اورد و گفت: من برادرش هستم... داريوش سزاوار....

فرزين بهت زد دست مرد را فشرد. تا انجا كه ذهنش ياري ميكرد ميدانست كه سورن هيچ حرفي راجع به خانواده اش

نزده است... پدر و مادرش فوت شده اند.... اين تنها جمله اي بود كه از او ميشنيد... هيچ وجه تشابهي بين داريوش و

سورن نميافت... شايد فقط بلندي قد و سياهي مويشان... همين... اين مرد چهار شانه با چشم و ابروي مشكي اصلا شبيه

سورن نبود...

داريوش گفت: شما دوستش هستيد؟

فرزين چيزي نگفت .. . داريوش پرسيد: دانشجويين؟

فرزين: معماري...

داريوش: و سورن؟

فرزين يكي از كتابهايش را داخل جعبه كه تقريبا درستش كرده بود گذاشت و گفت: هم رشته ايم...

داريوش يك تاي ابرويش را بالا داد و گفت: ممكنه چند لحظه وقتتونو بگيرم...

فرزين:خواهش ميكنم..

داريوش: اينجا كه صحيح نيست... نظرتون چيه ناهار و باهم بخوريم...؟

فرزين لبخند سردي زد... دو برادر انگار عادت داشتند هر باب اشنايي را از صرف نهار اغاز كنند.

*************************

*************************

سحر در را باز كرد... نگاهي به كاغذي كه مادرش به او داده بود انداخت... ليست خريد خانگي بود... سهيل كار داشت و

نتوانسته بود برود...

ارام در پياده رو راه ميرفت... صداي قدمهايي را كه با او همگام ميشد را ميشنيد...نفس عميقي كشيد و يك لحظه

چشمهايش را بست و باز كرد تا به خودش مسلط باشد.

حميد رضا صدا زد: سحر خانم...

سحر پاسخي نداد... حميد رضا حالاكنارش راه ميرفت.

حميد رضا: سلام... عصرتون به خير...

سحر باز هم چيزي نگفت... به سرعت گامهايش افزود.

حميد رضا: خانم كريمي و سهيل خان خوبن؟

سحر همچنان ساكت بود.سعي داشت از او فاصله بگيرد... اما حميد رضا با سماجت درست هم قدم با او راه مي امد.

حميد رضا پاكتي از جيبش در اورد و گفت: تو رو خدا قبولش كنيد...

لحنش ملتمس بود... با اين حال سحر واكنشي انجام نداد.

حميد رضا اهي كشيد و گفت: سحر....

نگاه تند و تيز سحر موجب شد تا زود بگويد: خانم....

سحر نفس عميقي كشيد و حميد رضا گفت: به خدا من از اون پسرها نيستم...

سحر حد اقل اين يكي را ميدانست... مادرش بارها از خوبي و نجابت حميد رضا گفته بود كه در و همسايه چقدر از پاكي

او تعريف ميكنند... ولي علت اين همه سماجت را نميدانست...

حميد رضا همچنان حرف ميزد... سحر به فكر خريدش بود... اصلا نميشنيد.

حميد رضا: خيلي بي معرفتي...

سحر خنده اش گرفت... و باز چيزي نگفت.

حميد رضا: دارم ميرم سربازي...

سحر زير چشمي نگاهش كرد... بغض كرده بود انگار...

حميد رضا: منتظرم ميموني برگردم؟

سحر همچنان ساكت بود.

حميد رضا: تو رو خدا سحر خانم... لا اقل يه كلمه جواب بدين....

سحر نفس عميقي كشيد و كيفش را روي شانه جابه جا كرد.

حميد رضا: تو اين مدت يه وقتي با كسي.... با تته پته افزود: نرين با كسي ... باشه؟

سحر در حالي كه چشم به زمين دو خته بود همچنان حرفي نزد.

از جلز و ولز كردن حميدرضا خيلي بدش نمي امد.

حميدرضا: منتظرم ميموني؟

سحر نگاهش كرد... چشمهايش پر از اشك شده بود.

حميد رضا: تو رو خدا... يه وقتي تو اين مدت با كسي نرين...؟

سحر بالاخره گفت: من اهل اين كارا نيستم چه شما باشين... چه نباشين... و از خيابان گذشت...

حميد رضا هنوز ايستاده بود... با لبخند نگاهش ميكرد.

سحر دلش نيامد جواب اين لبخند را بي پاسخ بگذارد.

___________

_ترانه روي دفتر و كتابهايش پهن شده بود... خلاصه نويسي ميكرد... عجب راه حلي بود.... خداوند به سهيل اجر و

منزلت دهد...

از اينكه با خودكار رنگي مطالب را مينوشت خوشش مي امد... هرچند بيشتر شبيه نقاشي كردن بود... اما حد اقل ترانه ياد

ميگرفت...

از وقتي كارنامه اش امده بود و نمراتش خوب شده بود ديگر خيلي با درس خواندن مشكلي نداشت...

نگاهش به مانيتور ال سي دي كامپيوترش افتاد.... جايزه اي بود كه پدرش برايش خريده بود.

باورش سخت بود كه اقاي يوسفي فقط به خاطر اينكه دخترش براي اولين بار البته بعد از دوران با شكوه دبستان تجديد

نياورده است... برايش يك ال سي دي بخرد...

البته نمراتش از چهارده كمتر نبود... حتي خارج از حد تصور چهار بيست هم در كارنامه اش ميدرخشيد.

سحر با مدل نوزده و خرده اي نزديك بيست شاگرد اول پايه ي سوم شد و پريناز با معدل نوزده و نيم شاگرد اول

كلاسشان شد.

شميم هم شاگرد سوم... ترانه هم افتخار بدون تجديدي را كسب كرده بود.

به قول خانم يوسفي همين هم از سرشان زياد است...

ترانه با لبخند مشغول نقاشي... البته خلاصه نويسي اش شد.

شميم با عصبانيت گفت: شيدا ا ا ا ا ا ا......

شيدا از اتاق بيرون دويد و مضطرب به شميم خيره شد...

شميم با عصبانيت گفت: اين چه وضعشه....

شيدا نگاهي به فرش انداخت كه كمي از رنگ گواشش روي ان ريخته بود...

با شرمندگي سرش راپايين انداخت و گفت: به خدا خودش ريخت...

شميم: حالا من چيكار كنم؟ نيگا فرش و چيكار كردي؟

شيدا همانطور كه پوست لبش را ميكند گفت: مامان با ماست و ابليمو تميزش ميكنه... هميشه...

شميم ايستاد و به شيدا نگاه كرد... دوبرابر از او بلند تر بود.

شميم: غلطهاتو نوشتي...

شيدا سرش را تكان داد و رفت كه دفترش را بياورد.

شميم هم با همان ترفندي كه شيدا گفت مشغول پاك كردن رنگها شد...

شميم ابروهايش را بالا داد و زير لب گفت: پاك شد...

حالا بايد با دستمال خيس فرش را از ماست و ابليمو مي زدود.

كارش كه تمام شد متوجه شيدا كه روي مبل نشسته بود ومشغول ديدن برنامه ي اشپزي بود...

خنده اش گرفت... هم سن و سالان او از تام و جري و پلنگ صورتي نميگذشتند او ان وقت ساعات برنامه ي اشپزي و

شيريني پزي را حفظ بود.

شميم: بده من دفترتو ببينم...

شيدا دفتر را به او داد.

شميم نگاهش كرد... دقيق به حرفهاي ان زن اشپز گوش ميكرد.

نگاهي به دفتر انداخت... از دوازده كلمه... هشت تاي ان غلط بود...

نفس عميقي كشيد و گفت: ميري خودت درستشو پيدا ميكني... از روي هر كدوم دو خط مينويسي...

شيدا اصلا حواسش نبود...

شميم دفتر را در اغوش او انداخت و گفت: تو تو درس هيچي نميشي... مگه بري شيريني پزي...

- - - - - -

- ---------

-واي ارش مامانمه....

ارش: خوب جواب بده...

پريناز نفس عميقي كشيد و گفت: الان مثلا سر كلاسم... چطوري جواب بدم...واي ارش...

ارش: سر كلاس عشق... و خنديد...

پريناز با نگراني گفت: حالا چيكار كنم...

صداي ويبره ي گوشي اش بلند شد.

اين بار پرويز بود...

پريناز: ارش چي كنم... پرويزه...

ارش: ريجكتش كن... يه اس ام اس بزن من سر كلاسم...

پريناز همان كار را كرد.

ارش تكه اي از پيتزا را داخل دهانش گذاشت و پريناز كمي نوشابه خورد و گفت: واي نكنه فهميدن...

ارش: نه خانمم از كجا... مگه به دوستات نسپردي حاضربزنن واست....

پريناز: روي پيتزايش سس زد و در حين خوردن گفت: خوب چرا... ولي...

ارش : عزيزم چرا نگراني...

پريناز:ارش.. خيلي از اموزشگاه دوريم...بهتر نيست برگرديم...

ارش: پري... عزيزم... من هنوز درست و حسابي نديدمت...

پريناز: ار ر ر رش...

ارش با ناراحتي گفت: باشه پري من... چشم... برميگرديم... حد اقل غذاتو بخور...

پريناز: واي عزيزم من ديگه سير شدم.. جا ندارم...

ارش لبخندي زد و رفت كه حساب كند... پريناز تكه ي ديگري خورد و لبهايش را تميز كرد و از فرصت نبود ارش

استفاده كرد و كمي رژ ماليد... نگاهي در اينه به خودش انداخت.. خوب بود... مقنعه اش را از كيفش در اورد و به سمت

دستشويي رفت تا شالش را عوض كند... براي اموزشگاه حق نداشت از شال و روسري استفاده كند... نه تنها او... اين

مقررات بود.

با هم سوار اتومبيل ارش شدند... و ارش ماشين را به سمت اموزشگاه به حركت در اورد.

با صداي چرخش كليد همه به در خيره شدند.

پرويز با عجله ايستاد و داد زد : هيچ معلومه كجا بودي؟

پريناز با خونسردي گفت: سلا ا ا ام... واه... داداش... خوب كلاس زبان بودم...

پرويز با حرص گفت: از ساعت چند تا چند؟ چرا زنگ ميزديم جواب نميدادي؟ هان؟

پريناز حق به جانب گفت: داداش من از سه تا شيش.. . سر كلاس بودم... چطوري جلوي استاد جواب بدم...

خانم پارسا نگاهي به چهره ي پسرش انداخت كه حالا ارام شده بود گفت:پرويز من چقدر بهت گفتم...

پريناز: خوبه اس ام اسم دادم....

پرويز چيزي نگفت.

پريناز با حرص گفت: داداش ميدوني اگه استاد ميفهميد من حتي به كسي اس ام اس دادم و گوشي دستمه منو از كلاس

پرتم ميكرد بيرون... اون وقت تا اخر ترمم راهم نميداد... هيچ اصلا شما فكر ميكنين بابا اين همه پول واسه ي كلاس

زبان من داده؟ اون وقت من اگه محروم بشم چي ميشه؟

پرويز با شرمندگي گفت: خوب نگرانت شديم ابجي...

خانم پارسا: بميرم واسه دخترم... لابد سر كلاس همش گوشت تنت ريخت... بيا مادر ... بيا برات غذا داغ كردم...

پريناز چشم غره اي به پرويز رفت و گفت: اشتها ندارم...

خانم پارسا: رنگ به روت نمونده دخترم... از هفت صبح مدرسه... الان كلاس زبان... چرا اينقدر درس ميخوني... بيا

قربونت برم... بيا يه لقمه بخور...

پريناز: نه مامان گرسنه نيستم... به اندازه ي كافي حرص خوردم... سيرم...به سمت تلويزيون رفت و صدايش را كم كرد

و گفت: ديگه بلندش نكنيد... فردا امتحان دارم....

به اتاقش رفت و در را بست...

به ارش اس ام اس زد: عزيزم... مشكلي پيش نيومد...

ارش پاسخ داد: خوب خدا رو شكر خانمي... دوشت دالم... بوس.

پريناز: منم همينطور عشقم... باي.

نفس عميقي كشيد ... با ارامش و راحتي كتابش را باز كرد.عجب پيتزا مخصوصي بود!

فرزين به در و ديوار اتاق نگاه ميكرد ... با كليد زاپاس در را باز كرده بود... فراموش كرده بود ان را هم به سورن تحويل

دهد... نگاهش به تخت سورن بود... ميز كنار تختش... ساعت روميزي اش كه ترك بزرگي رويش نقش بسته بود...

جانمازي كه..

دستي روي جانماز سورن كشيد... همان تسبيحي كه مادر خودش از كربلا براي فرزين اورده بود... يكي را هم درست

مثل همان به سورن داده بود... قران كوچكي هم در جانمازش بود...

نفسش را سنگين بيرون داد...

صداي بسته شدن درحياط را شنيد.

نگاهش به كفشهاي فرزين افتاد...

با خوشحالي در را باز كرد... ميدانست... ميدانست نميرود... ميدانست باز ميگردد...

با خوشحالي صدايش زد: فرزين...

فرزين در چهارچوب در اتاق ايستاده بود.

سورن لبخندي زد و به سمتش رفت ... بالاخره يكي بايد كوتاه مي امد... فرزين قدم خودش را برداشته بود... حالا نوبت

سورن بود ... در يك حركت ناگهاني او را در اغوش كشيد و گفت: ميدونستم برميگردي...

فرزين هيچ حركتي نكرد...

نگاه سورن از شانه ي فرزين به وسايل جمع شده ي فرزين ثابت ماند... چرا وسايلش را باز نكرده بود.

فرزين دو دستش ازاد بود... سورن نگاهش كرد...

فرزين به ديوار تكيه داد و همچنان نگاه سورن را بر خود داشت.

سورن اهي كشيد و گفت: فكر كردم برگشتي...

فرزين: ادمها بعضي وقتها فكرهاي اشتباه زياد ميكنن...

سورن نگاهش كرد...حرفي نزد... پاكت پول و دسته ي اسكناس چك پول را به سمت فرزين گرفت و گفت: كسي از تو

پول نخواست...

فرزين اهي كشيد و گفت: خيلي در حقم لطف كردي... اين خيلي ناچيزه...

لحنش بي هيچ قصد و غرضي بود اما سورن را برآشفت...

سورن لبه ي تخت نشست و گفت: بخاطر اون قضيه...

فرزين ميان كلامش امد و گفت: حق داشتي...

سورن تند نگاهش كرد و گفت: نداشتم...

فرزين: تو منو ببخش... منم خيلي تند بودم...

سورن در نگاه فرزين دنبال چيزي ميگشت... مثل محبت... رفاقت... اما نگاه فرزين.. عاري از هر كدامشان بود...

فرزين گفت: حلالم كن...

سورن: واسه ي حلاليت خواستن برگشتي؟

فرزين چيزي نگفت...

سورن اهي كشيد و گفت: فكر ميكردم بهم اعتماد داري...

فرزين: منم همين فكر و ميكردم...

سورن: جدا؟

فرزين: غيراز اين نبود...

سورن: حالا چي؟

فرزين سكوت كرد.

سورن تلخ خندي زد و گفت: اومدي از يه حروم زاده ي حروم خور حلاليت بخواي؟

فرزين تند شد... لحنش بوي تمسخر ميداد...

بعد از مكث كوتاهي گفت: اومدم شايد اين حروم زاده ي حروم خور بخواد حلالش كنم...

سورن لبخندي زد... انقدر تلخ كه فرزين از گفتن حرفش پشيمان شد... نميخواست دعوا كند... اصلا نميخواست...

سورن نگاه مغمومش را به او دوخت و گفت: هميشه بهت احترام گذاشتم...

فرزين: منم بي احترامي نكردم...

سورن: پس با خيال راحت برو... من چيزي ندارم كه بخوام بخاطرش ازت حلاليت بطلبم...

فرزين يك تاي ابرويش را بالا دادو گفت: واقعا؟

سورن نفس عميقي كشيد و گفت: اون حرف كه تا نوك زبونت مياد و بگو... مطمئن باش بدتر از اين نميشه...

فرزين هم نفس عميقي كشيد و گفت: تمام اين چهار سال با د...

سورن ميان كلامش امد و گفت: من دزد نيستم... حد اقل الان نيستم... اگه نگران هم سفرگي با مني... گناهش گردن

من... پس... و حرفش را خورد.

فرزين: چرا سورن؟

سورن نگاهش را به او دوخت...

فرزين: اين همه مدت چطور تونستي؟

سورن نگاهش كرد و گفت: فرزين... يه سوال ازت ميپرسم... راستشو بگو...

فرزين منتظر بود...

سورن: تو اين چهار سال از من خطا ديدي؟

فرزين نگاهش كرد... پر از استيصال... اهي كشيد... سورن با چهره اي منقبض منتظر بود.

سورن با عصبانيت پرسيد: اره؟؟؟

فرزين به زحمت گفت: نه ... شايد اعتراف اينكه سورن را گناهكار بداند هم سخت بود... اما باورش متزلزل شده بود...

باور چهار ساله اش با چند جمله متلاشي شده بود... اما هنوز... انگار هنوز ته مانده اي از اعتمادش را از دست نداده بود.

سورن به سمت كشوي ميزش رفت... پوشه اي را بيرون اورد... همه را به سمت فرزين پرت كرد...

ايستاد... با عصبانيت گفت: بيا خودت نگاه كن... بهم بگو اينا چين؟

فرزين سرش را پايين انداخته بود... نيازي به توضيح سورن نبود... ميدانست... از دفترچه هاي قسط وسيله هايي كه

خريده بودند گرفته بود ... تا چك هاي وصول شده ي ماشين و...

سورن با بغض اميخته با خشم با لحن تند و محكمي گفت: من اگه دزد بودم... صبح تا شب... شب تا صبح سگ دو نميزدم

كه مبادا يه قسطم عقب بيفته... من اگه دزد بودم به هر كس و نا كس رو نميزدم برام دنبال كار با قرار داد يك ساله باشه

نه شيش ماهه كه تا مرز سه ماه و رد كرد دست و دلم بلرزه كه اين كار و از دست بدم بعدش چي ميشه... من اگه دزد

بودم...اينقدر جون نميكندم كه مبادا سر ماه دستم جلو كسي دراز باشه... من اگه دزد بودم ارش يه مغازه و صندوق و

نميسپرد دست من دزد... بره به امان خدا....

نفس عميقي كشيد... بغضش را فرو خورد و گفت: تو ديدي من چطوري كار ميكردم.... مگه نه؟... واسه ي هر كسي... زير

پاي هر مرد و نامردي جارو ميكردم واسه ي چندر غاز پولي كه ميخواست سرماه بذاره كف دستم.... تو ميديدي...

ميديدي نه؟

بلند تر داد زد:من اگه دزد بودم مرض نداشتم واسه ي خودم هم سفره بتراشم...

فرزين سرش پايين بود... چيزي نگفت.

سورن: فرزين نگام كن...

فرزين حركتي نكرد... سورن محكمتر گفت: نگام كن فرزين...من ادمم.. نگاهم كن؟

فرزين به چشمهاي دريايي او خيره شد...

سورن با بغض بلند گفت: يه ادم... مثل تو... مثل همه... نه باهات فرق دارم... نه ... مكث كرد... نفس عميقي كشيد و ادامه

داد: با هزار بدبختي درس خوندم.... خودم شدم كس و كار خودم... با همه ي بدبختي ها ساختم... كوتاه نيومدم... چون

عرضه داشتم... نميخواستم به گند كشيده بشم... نميخواستم فاسد بشم...

فرزين سرش را پايين انداخت...

سورن اين بار بلند تر فرياد كشيد: نگام كن...

فرزين لبش را گزيد و چشم به او دوخت.... نميخواست اين حرفها را بشنود... نه نميخواست...

 



راننده سرويس
راننده سرويس

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فرشاد جعفربگلو موضوع: نظرات (0)

دانلود بازي GT Racing مخصوص آندرويد (با لينك مستقيم)

دانلود بازي GT Racing مخصوص آندرويد (با لينك مستقيم)

http://p30upload.com/download.php?imgf=1308494044_83320057886536065378. jpg


لينك دانلود :



http://20uploads.com/files/1390/tir/gtracing.zip

پسورد فايل زيپ :





www.p30forum.com
دانلود بازي GT Racing مخصوص آندرويد (با لينك مستقيم)
دانلود بازي GT Racing مخصوص آندرويد (با لينك مستقيم)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فرشاد جعفربگلو موضوع: نظرات (0)

ليگ برتر فصل آينده فوتسال از اول مرداد آغاز خواهد شد

ليگ برتر فصل آينده فوتسال از اول مرداد آغاز خواهد شد

خبرگزاري فارس: با اعلام رئيس كميته فوتسال، ليگ برتر فصل آينده از روز اول مرداد ماه با حضور 14 تيم آغاز خواهد شد.

به گزارش خبرگزاري فارس،* ليگ 87 با قهرماني تيم فولاد ماهان به پايان رسيد تا اين تيم اصفهاني نماينده ايران در اولين دوره جام باشگاه هاي فوتسال آسيا باشد.
به گفته عباس ترابيان رئيس كميته فوتسال، فصل جديد رقابت هاي ليگ برتر از اول مرداد ماه با شركت 14 تيم آغاز خواهد شد.
با توجه به فرصت باقي مانده تا آغاز مسابقات،* هنوز تيم ها رايزني هاي لازم براي تقويت و يا ابقاي كادر فني و بازيكنان خود را آغاز نكرده اند؛ اما به نظر مي رسد فولادي ها اولين تيمي باشند كه در اين زمينه استارت بزنند چون اين تيم تير ماه ميزبان جام باشگاه هاي آسياست.
از اين تيم خبر مي رسد كه از ابتداي ارديبهشت ماه، بررسي و مذاكرات براي تكميل فهرست بازيكنان آغاز مي شود.
ليگ برتر فصل آينده فوتسال از اول مرداد آغاز خواهد شد
ليگ برتر فصل آينده فوتسال از اول مرداد آغاز خواهد شد

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فرشاد جعفربگلو موضوع: نظرات (0)

راننده سرويس

راننده سرويس

فقط به خاطر يك گره اينطور اشك ميريخت...

سورن سوار شد.

ترانه با صداي لرزاني پرسيد: مرده؟

سورن نگاهش كرد... نوك بيني اش و گونه هايش سرخ شده بود... اشكهايش ارام از پلكش پايين مي امدند و در سياهي

مقنعه اش فرو ميرفتند.

سورن فقط سرش را تكان داد.

صداي نفسهاي گريه ي ترانه اعصابش را خرد كرده بود... فقط به خاطر يك بچه گربه اينطور اشك ميريخت.... چقدر

حساس بود... به ان همه شيطنت و سر زندگي اش نمي امد اينقدر احساساتي و زود رنج باشد...

تا وقتي به منزل ترانه برسند يك ريز اشك ريخت... سورن هم كلافه و سردرگم فقط جعبه ي دستمال كاغذي را روي

داشتبورد به سمتش هول داده بود...

سحر هم ارام از پشت سر دلداريش ميداد... قيافه هاي همه شان بق كرده و غمگين بود... فقط به خاطر يك بچه گربه...

ترانه بي خداحافظي پياده شد...

سورن هم ساكت بود و حرفي نزد.

بعد از پياده كردن دخترها به سمت بوتيك رفت.

ترانه هنوز دمغ بود... با اينكه تا چند لحظه پيش پريناز مسخره بازي در اورده بود تا او را از حالش در بياورد اما همچنان

دمغ و گرفته بود... عاشق گربه ها بود... اهي كشيد و به اتاقش رفت... ولي باز سرش را زير پتو پيچيد تا صحنه ي چند

لحظه ي پيش يادش برود... چشمهايش از اشك ميسوخت و سرش هم گيج ميرفت.... هميشه وقتي گريه ميكرد به همين

روز مي افتاد....

*****************************

ارش كركره را پايين كشيد...

سورن خواست خداحافظي كند كه با اصرار ارش مجبور شد سوار اتومبيل او شود... سمند را خانه گذاشته بود... با اتوبوس

رفت و امدش اسان تر بود... پول اضافه ي پاركينگ هم نميداد... فرزين هم گاهي با ان مسافر كشي ميكرد... پس در

خانه ميماند بهتر بود.

از ارش تشكر كرد و صد بار از او خواهش كرد كه داخل شود اما با ممانعت ارش رو به رو شد.

ايستاد تا ارش در پيچ كوچه محو شود... ماكسيماي سرمه اي رنگي سر كوچه ايستاده بود... ديگر شمار اينكه چند بار

است اين ماشين را با سرنشين ناشناسش مي بيند از دستش در رفته بود.اهميتي نداد و وبا كليد در را باز كرد و داخل شد.

ايستاد تا ارش در پيچ كوچه محو شود... ماكسيماي سرمه اي رنگي سر كوچه ايستاده بود... ديگر شمار اينكه چند بار

است اين ماشين را با سرنشين ناشناسش مي بيند از دستش در رفته بود.اهميتي نداد وبا كليد در را باز كرد و داخل شد.

فرزين وشهاب تنها بودند.

ساعت از هفت عصر گذشته بود.

شهاب: چه زود اومدي؟

سورن: ارش جايي كار داشت...

فرزين: چه خبر؟

سورن: غذا مذا چيزي پيدا ميشه؟

فرزين: اره ... از ناهار مونده... ناهار نخوردي؟

سورن: نه.. از صبح فقط يه ليوان چايي خوردم... قربونت داغش ميكني...

فرزين سري تكان داد و از جايش بلند شد.

سورن يكراست به حمام و دوش اب گرم پناه برد.

بعد از نيم ساعت استحمام اب داغ سر حال تر شده بود... همانطور كه موهايش را با حوله ي كوچكي خشك ميكرد ...

فرزين به اوگفت: غذاتو گذاشتم داغ بشه...

سورن: عاشقتم فرزين... اينقدر گرسنمه كه ميتونم درسته قورتت بدم...

فرزين خنديد و كمي بعد پرسيد:چه خبرا؟

سورن لبخند ي زد و گفت: سلامتي... هيچي... و همان لحظه صداي زنگ ايفون بلند شد...

شهاب با اداي فيلم سينمايي گفت: يعني كي ميتونه باشه... و به سراغ ايفون رفت.

-بله ... همين جاست ... نگاه نگرانش را به سورن دوخت...

سورن متعجب با اشاره ي صورت پرسيد: چي شده؟

شهاب: بله... چشم... و گوشي ايفون را روي دستگاه گذاشت.

فرزين :طوري شده؟

شهاب با تته پته گفت: خوب... چيزه.... يعني... با... با... سورن...و مستقيم به سورن خيره شد و گفت: مگه چيكار كردي

سورن؟

سورن با گيجي پرسيد: چي شده؟ چيو چيكار كردم؟

فرزين: گندت بزنن شهاب... بنال چي شده؟

شهاب: از كلانتري اومدن... برو دم در...

سورن نگاه حيرت زده اش را به او دوخت و به سمت در رفت.

ماشين پليس و يك سرباز و دو مرد كنار هم ايستاده بودند...

سورن نگاهشان كرد و گفت: بله... بفرمائيد....

مرد چاقي در حين جويدن سبيلش گفت: خودشه... خودشه جناب سروان... خودشه...

مردي كه كنار در ايستاده بود پرسيد: اقاي سورن سزاوار؟

سورن: بله... خودم هستم...

-من سروان كوثري هستم... از اداره ي اگاهي... حكم جلبتون دارم...

سورن متعجب پرسيد: ممكنه كارتتونو ببينم...

كوثري كارت و كاغذي را كه ادعا ميكرد حكم جلب سورن است را به اونشان داد.

فرزين پشت سر سورن ايستاده بود... با نگراني پرسيد: چي شده سورن؟

سورن كاغذ و كارت را تحويل داد و مرد چاق فريادزد: خجالت نميكشي پول مردم و بالا ميكشي؟... فكر كردي شهر

هرته؟

سورن: اما من به اقاي سهرابي بدهكار بودم....

مرد چاق: فكر كردي اقاي سهرابي ببوه.. فكر كردي چون يه مدت رفته سفر ديگه راحت پولشو بالا ميكشي و يه ابم

روش... مرتيكه خجالت نميكشي... همين مونده بود يه الف بچه پول ما رو بالا بكشه... من امشب پولت ميكنم...

فرزين: اقا صداتو بيار پايين چه خبرته...

مرد بلند تر فرياد زد: آي ... ايها الناس... اين پسره پول منو خورده يه ابم روش... تازه دو قر تونيمشم باقيه...

فرزين خواست چيزي بگويد كه سورن مانع شد و رو به كوثري كه داشت ان مرد را كه شرخر به نظر مي امد را ارام

ميكرد گفت: حالا من بايد چيكار كنم...

كوثري: بايد با ما تشريف بياريد كلانتري...

سورن: حتما بايد بيام؟

كوثري: بله...... لطفا سريعتر.... وقت ما رو نگيريد...

شهاب: جناب سروان يعني هيچ راهي نيست؟؟؟

كوثري: خير... مگر اينكه پول اين اقا رو الان بديد... دارين مبلغ مورد نظر و؟

سورن: الان... اخه...

مرد عصباني و با حرص گفت: تو غلط كردي پول نداشتي وچك كشيدي؟

فرزين: اقا درست صحبت كن... هر چي هيچي نميگيم..

شهاب بازوي فرزين را گرفت و كوثري دستبندي را جلو اورد...

سورن ماتش برد.

فرزين اب دهانش را فرو داد و ناليد: جناب سروان...

شهاب ادامه ي حرف را گرفت و گفت: ما تو در و همسايه ابرو داريم... تو رو خدا...

كوثري حرفي نزد و سردي دستبند فلزي و سنگين مچ دستهاي سورن را در بند گرفت.

فرزين باز ناليد: جناب سروان ما بايد چيكار كنيم؟

كوثري: يا مبلغ و جور كنيد يا يه سند ... وصيغه اي ... چيزي...

سورن لبخندي زد و گفت: طوري نميشه فرزين... من شنبه پولو بهشون ميدم...

فرزين: اخه تا شنبه بموني....

كوثري گفت: عجله كنيد.... سورن با سر خداحافظي كرد و به ارامي پشت سر كوثري راه افتاد... و سوار ماشين شد.

فرزين هنوز خيره نگاه ميكرد.

شهاب:جدي جدي بردنش...

فرزين زمزمه كرد: از صبح هيچي نخورده بود... موهاش خيس بود شهاب...

بوي سوخته اي از داخل خانه به شام ميرسيد...

شهاب به داخل دويد و فرزين هنوز مبهوت در كوچه ايستاده بود.

سند خانه گروي شركتي بود كه فرزين به تازگي در ان مشغول شده بود... ضامن نداشتند به اين طريق رئيس شركت را

راضي كرده بودند... نفس عميقي كشيد و در موهايش چنگ زد.

زانوهايش را در اغوش كشيد... كمي سردش بود... نگاهش به چند مردي افتاد كه گوشه اي خوابيده بودند.

سرش را به ديوار تكيه داد... به سقف ترك خورده... هر لحظه همان حس خفقان اور پر رنگ تر ميشد... به زور بغضش

را فرو خورد... از اينكه حالا در اين بيغوله اسير بود ناراحت نبود... نه نبود... نفسش را با اه بيرون داد... زانوهايش را

بيشتر در شكمش جمع كرد... پيشاني اش را روي انها گذاشت... سرش از درد در حال انفجار بود... در اهنين باز شد...

مردي در حين پايين اورد استينهايش وارد شد... صورت و دستهايش خيس بود... انگار وضو گرفته بود...

سورن به سختي روي پا ايستاد... سرباز هنوز در را كامل نبسته بود... شايد خواندن نماز كمي ارامش ميكرد... قطعا غير از

اين نبود.

__- -__- -__

فرزين گوشه اي ايستاده بود... بالاخره از ان شر خر سبيل كلفت رضايت گرفته بودند كه شنبه اول وقت پولش را

پرداخت كنند....

سورن جلو رفت... سرگرد ميان سالي پشت ميز نشسته بود....

از بالاي عينك مستطيلي اش نگاهي به چهره ي زرد و رنگ پريده ي سورن انداخت و گفت: مراقب خودت باش...

سورن حرفي نزد... ورقه اي كه جلويش بود را امضا كرد... زمزمه وار خداحافظي گفت.

دستهايش را زير بغل جمع كرده بود.... لرزش هر لحظه بيشتر ميشد.

فرزين نگاهش كرد و كتش را به او داد.... سورن بي حرف ان را به تن كرد.

با هم به سمت ماشين حركت كردند.

از سكوت فرزين متعجب بود... سرش را به پنجره ي اتومبيل تكيه داده بود و به ثانيه شمار چراغ راهنمايي خيره شده

بود.

فرزين نگاه خصمانه اش را به او دوخته بود.

سورن سنگيني نگاهش را حس كرد و چشم به او دوخت كه ابروهايش گره خورده بودند.... تك تك زواياي صورتش

نشان از حرص و عصبانيت ميداد.... سورن نميدانست چه بگويد... مگر چه شده بود...

فرزين پوفي كشيد... فرمان را در مشت گرفته بود... چراغ كامل سبز نشده بود كه حركت كردند... هر لحظه سرعتش

بيشتر و بيشتر ميشد... نزديك بود با يك سمند ديگر تصادف كند...

سورن هنوز ساكت بود.... اصلا نميفهميد...

فرزين سرعتش را بيشتر كرد....

سورن كلافه شده بود... دست اخر گفت: چه خبرته فرزين... يواش تر...

فرزين نگاه پر از حرصش را به او دوخت و با لحن محكم و تلخي گفت: پس سابقه داري....

سورن ماتش برد... از كجا فهميده بود؟

فرزين تلخ تر در حالي كه به سرعتش مي افزود گفت: جرمت چي بود؟؟؟

سورن ساكت مستقيم به خيابان خيره شده بود.

فرزين بلند پرسيد: چند وقت زندان بودي.... پاسخ سورن فقط سكوت بود و نگاه خيره اي كه به خيابان داشت...

فرزين كمي بعد بلند تر داد زد: مگه كري لعنتي.....

سورن همچنان ساكت بود...

تقريبا رسيده بودند.... فرزين وارد كوچه شد....

سورن قبل از انكه فرزين كاملا اتومبيل را نگه دارد.... در را باز كرد و پياده شد.

فرزين هم به دنبالش روان شد.... حتي از قفل شدن درها هم اطمينان حاصل نكرد.

بدون انكه ماشين را به داخل حياط بياورد به دنبال سورن با گامهايي تند مي امد.

سورن كت فرزين را كه تا ان هنگام تنش بود را به چوب رختي اويخت... فرزين سوييچ را روي ميز تلويزيون پرت كرد.

سورن نفس عميقي كشيد.... صداي ريزش اب را مي شنيد... پس شهاب داخل حمام بود....

امين هم نبود.... پس هنوز نيامده بود... ساعت از يك ظهر گذشته بود... خدا را شكر كرد در حال حاضر كسي دور و

برشان نيست.

صداي نفس هاي تند فرزين كه نشان اوج حرص و خشمش بود اعصابش را بيشتر متشنج ميكرد.

با اين حال نفس عميقي كشيد و خواست به اتاق برود كه فرزين وحشيانه يقه اش را از پشت كشيد و او را از رفتن باز نگه

داشت.

سورن به سمتش چرخيد... يقه اش انگار پاره شده بود....

فرزين سرخ شده بود و فكش را سفت و سخت روي هم ميفشرد... تمام عضلات صورتش منقبض شده بود.

نگاه سورن عادي بود... مثل هميشه... انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است.... و همين فرزين را بيشتر عصبي ميكرد...

چشم در چشم هم دوخته بودند... وجود يكي ارام و ديگري پر از تشويش و التهاب....

فرزين با صداي بلند ي فرياد زد: جوابمو ندادي....

سورن با لحن مطمئني گفت: جوابتو گرفتي....

فرزين: من حرفي از تو نشنيدم...

سورن لبخندي زد و گفت: مطمئنا اوني كه اين خبر و بهت داده.... قطعا گفته چرا و چطور... پس لزومي به تكرارش

نيست....

سورن فقط اتش فرزين را تند تر ميكرد... با اين ارامشي كه در صدايش بود...

بدون هيچ حرف اضافه ي ديگري وارد اتاق شد.... فرزين به دنبالش امد.... سورن راست ميگفت....

فرزين ميدانست... ميدانست كه سورن وقتي هفده ساله بود به جرم دزدي و ضرب و شتم به يكسال زندان محكوم شده

بود.... همان سرگرد مسئول رسيدگي به چك سورن اين را به او گفته بود... به او و همان مرد شرخر...

اما فرزين...

سورن ارام بود... جزوه هايش را كه روي ميز و تختش پراكنده بود مرتب ميكرد.

فرزين با لحن ارام اما پر از خشم گفت: پس حقيقت داره؟

سورن نگاهش كرد...

فرزين پوزخندي از حرص زد وادامه داد: جالبه.... واقعا جالبه... پس دزدي....

سورن با نفرت از او رو برگرداند و به كارش مشغول شد.

فرزين چند قدم راه رفت و در حالي كه دستش در موهايش فرو رفته بود و حتي انها را ميكشيد گفت: بعد از چهار سال....

ايستاد نگاهش كرد... با نفرت... با انزجار... با حرص.... با غيظ....

فرياد كشيد: پس دزدي لعنتي؟

سورن مستقيم به او نگاه ميكرد... حالا در نگاه او هم رنگ خشم را ميشد جستجو كرد... ديگر ارام به نظر نمي امد....

اوهم صورتش منقبض و سخت شده بود.

فرزين ادامه داد: اينقدر كثافت و پست بودي؟ اينقدر رذل و... حرفش را به همراه بغض سختي كه در گلويش پيچيده بود

را خورد.... با دو گام بلند به سمت سورن يورش برد... سورن هيچ حركتي نكرد...فرزين... اما ايستاد.... در مقابلش... در

فاصله ي نزديك... كاملا هم قد بودند... گرماي نفسهاي تند و تيز فرزين را سورن هم حس ميكرد... نبض شقيقه اش را

هم ميديد كه چگونه تند ميزند... بيشتر از چند لحظه ي قبل سرخ شده بود...

فرزين: فكر نميكردم اينقدر اشغال باشي سورن... حتي يك لحظه هم فكرشو نكردم... حتي يك بار...

سورن با لحن محكمي گفت: پس از حالا به بعد ميتوني به بدترشم فكر كني... و پوزخندي تمسخر اميزي هم انتهاي جمله

اش چسباند.

فرزين دستهايش را مشت كرده بود.... اهسته گفت: نميدونستم يه ادم اينقدر ميتونه كثافت باشه....

سورن به ديوار تكيه داد... با همان لبخند مضحك گفت: خوب حالا ميدوني ... كه چي؟

فرزين مشتش را به در كمد كوبيد و با صداي بلند ي گفت: چطور روت ميشه... چطور روت ميشه سورن...

سورن ميان حرفش امد و گفت: فرزين اين قضيه اصلا به تو ربطي نداره....

فرزين با حرص بيشتر داد كشيد: ربطي نداره؟؟؟ سورن من احمق چهار سال تمام با يه دزد هم خونه بودم... با يه حروم

خور.... حالا ميگي به من ربطي نداره.... د ... اخه پست فطرت...

سورن ميان حرفش امد و گفت: هي ..... هي ... بهتره مراقب حرف زدنت باشي....

 

فرزين كه ديگر صدايش تحت كنترل خودش نبود گفت: من؟! .... اره... من ... من بايد مراقب باشم... من كودن كه چهار

سال چشم و گوش بسته هم سفره ي يه حروم خور كثافت بودم بايد مراقب باشم... ابروهايش را بالا داد و چيني به

پيشاني اش انداخت و با غيظ بيشتر گفت: خيلي هم بايد مراقب باشم....

سورن دستهايش را در جيبش فرو برد.... زهر خندي زد و چيزي نگفت....

فرزين با تمسخر گفت: ارررره... بايدم به خندي.... ابله بودن ديگران خنده دارم هست... چطور روت ميشه

سورن....چطور ميتوني...

سورن ميان كلامش پريد و با حرصي كه در صدايش موج ميزد اما لحني ارام گفت : تو چطور روت ميشه... فرزين....

هان؟ تو چطوري روت ميشه اينقدر وقيحانه وايسي جلوي من و اين حرفها رو به زبون بياري؟

فرزين داد زد: وقيح تويي.... نه من.... وقيح تويي كه چهار سال منو شريك كثافت كاريات كردي..... توي عوضي اين همه

مدت به من دروغ گفتي... تو... و پوزخندي زد و گفت: من احمق هميشه از خودم ميپرسيدم چطور يه پسر بيست ساله

ميتونه صاحب يه همچين خونه و زندگي بشه... من خر فكر ميكردم تو ادمي... من فكر ميكردم تو درستي سورن...

سورن با همان لبخند كه جز لاينفك صورتش شده بود گفت: حالا چه حسي داري؟ از نادرست بودن ديگران؟؟؟ و

خنديد.... با صداي نسبتا بلندي خنديد....

فرزين هم متقابلا پوزخندي زد و گفت: يه احمق كه نفهميد تو چه منجلابي با چه كثافت حروم زاده اي شريك شده... يه

احمق كودن كه نفهميد نون و نمكشو با يه حروم خور شريك شده... يه حروم زاده ي حروم خور...

و سوزش بدي را روي صورتش حس كرد...سورن با خشم به او خيره شده بود... سورن دستش را پايين اورد... فرزين

انقدر امروز خبر شگفت انگيز شنيده بود كه ديگر اين رفتار سورن برايش عجيب نبود.....

سورن نگاه تحقير اميزش را به او دوخت ، حالا او هم به اندازه ي فرزين حتي بيشتر عصبي شده بود... با همان نگاه پر از

خشم و تحقير كه سر تا پاي فرزين را ور انداز ميكرد ... در همان حال گفت: خيلي بي چشم و رويي فرزين... يه نگاهي به

خودت بنداز... ببين كجا وايستادي.... اينجا خونه ي منه.... مطمئنا يادت نرفته... بلند تر فرياد كشيد: ولي انگار يادت رفته

ديروز كي بودي و چي بودي و امروز... حالا ... چي هستي... يه نگاهي به خودت بنداز... انگار فراموش كردي...

به خودش اشاره كرد و گفت: اگه اين دزد حروم زاده نبود.... الان اينجا واينستاده بودي فرزين... با زهر خند و لحن پر

تحقير و تمسخر گفت: اكبر...يادت رفته؟.... داشتي عين يه خر بار جابه جا ميكردي... حمالي ميكردي... پس حرمت

خودتو.. منو... اين چهار سال و نگه دار...حرمت اون نون و نمك به قول خودت حروم و نگه دار...

فرزين با سعي فراوان توانست بغضش را كنترل كند....... شايد در خواب هم نمي انديشيد كه روزي سورن منت بگذارد...

با صدايي كه تلاش ميكرد نلرزد گفت:اره... من حمالم... اما شريف بودم... باربري شرف داشت به هم سفرگي با تو....

شرف داشت به اين كه منم مثل تو حروم خور باشم... حروم زاده ي ...

وسورن كنترلش را باز ازدست داد و يقه ي فرزين را در مشت گرفت و او را هول داد... فرزين هم متقابلا پيراهن او را

گرفته بود و در جهت مخالف هولش مي داد.... كمرش به ديوار برخورد....از درد يك لحظه نفسش بند امد... خودش هم

ميدانست از پس فرزين بر نمي ايد... اما دست از تقلا هم برنداشت... با تمام قوا به شكم فرزين مشت زد... سر هم فرياد

ميكشيدند... بهم بد ميگفتند.... به اندازه ي تمام اين چهار سالي كه حتي يكبار هم بحثشان از شوخي و خنده فراتر نرفته

بود... بهم بد گفتند... شايد هيچ كدامشان هم در ان لحظه باورشان نميشد... باورشان نميشد كه به خاطر ديگري به جان

هم افتاده باشند... به خاطر حرف ديگري... به خاطر گذشته ي ديگري.... شايد حتي اگر تا ديروز كسي اعلام چنين روزي

را ميكرد به حرفش ميخنديدند... اما حالا...

فرزين مشتي را به صورت سورن زد... طعم شور خون در دهانش پيچيد ... براي لحظه اي سست شد... فرزين با تمام

قدرت او را به سمت ديگري پرت كرد... ديگر مهم نبود ان فردي كه فرزين حالا اينچنين عليه او از زورش استفاده

ميكند سورن باشد يا نباشد.... ديگر مهم نبود.... و انگار هيچ وقت مهم نبود.... سورن به همراه ميزي كه كنار تختش بود

با هم به زمين افتادند و وسايل روي ميز همه واژگون شدند... صداي شكستن ساعت رو ميزي و يك ليوان اب سكوتي كه

حالا در ميانشان برقرار بود را شكست.

شهاب در اتاق ديگري در حال مرتب كردن لباسش بود... صداي شكستن شيشه باعث شد با هول از اتاق خارج شود...

مبهوت در چهار چوب در اتاق ايستاده بود....

پرسيد: بچه ها.... چي شده...... نگاه متعجب و نگرانش بين ان دو و وسايل پخش شده روي زمين در چرخش بود....

بالاخره به تعجبش مسلط شد و پرسيد: اينجا چه خبره؟

سورن حالا ديگر روي زمين نشسته بود.... هر سه ساكت بودند.... فقط نفسهاي تند و پر شتاب سورن و فرزين تنها

موسيقي متن فضا بود.

صداي چرخش كليد امد و لحظه اي بعد امين وارد شد...

با لبخند سلام كرد و خريدهايش را همان جا گذاشت... جو خانه اشفته به نظر مي رسيد.....

به تندي كنار شهاب امد...

اهسته و پر حيرت پرسيد: چه خبره؟

همانطور با بهت ايستاده بود.... و به سورن و فرزين خيره شده بود... فرزين گوشه اي ايستاده بود و سورن وسط اتاق

ميان وسايل در هم و برهم با چهره اي خون الود نشسته بود.

سورن نفسش را با حرص بيرون داد...

امين با نگاه حيرت زده اش به سمت سورن رفت و مقابلش روي زمين زانو زد... با شدت زياد خوني از بيني اش جاري

بود....

امين چانه اش را در دست گرفت و اهسته گفت: سرتو بالا بگير....

سورن دست امين را پس زد و دستش را به ديوار گرفت و به سختي روي پا ايستاد.... بغضش را فرو خورد... دهانش به

كل طعم خونه گرفته بود....

فرزين با نفرت نگاهش ميكرد.

سورن از اتاق خارج شد.... با چشم به دنبال سوييچش ميگشت... قطرات خون يكي پس از ديگري در مسيري از لب و

چانه به روي پيراهنش فرود مي امدند....

سوييچش را برداشت... كت خودش را هم از جالباسي... لحظه اي ايستاد...

به پشت سرش نگاه كرد.... حالا پرده اي از اشك چشمهايش را فرا گرفته بود.

هر سه در چهار چوب در اتاق ايستاده بودند... نگاه انكه مهمتر بود رنگ نفرت و خشم را با هم داشت... ان دو ديگري

هم تعجب...

نفسش را سنگين بيرون داد...

كاملا به سمت انها چرخيد.... نگاهشان كرد...

با لحني محكم و ارام... اما صدايي بلند گفت: اينجا خونه ي منه... هر كسي... هر كدومتون كه نميتونه من و اين خونه رو

.... قوانين اين خونه رو تحمل كنه.... با نفرت و پر تحكم تر ادا كرد: ميتونه گورشو گم كنه و بره... منت موندنشو

نميكشم... به هيچ وجه...

و لحظه اي بعد صداي برخورد محكم در... و كمي بعد تر صداي جيغ كشان لاستيك هاي سمند نقره اي جايگزين سكوت

سنگين فضا بود.

فصل دهم:

شميم در حالي كه قوطي شيركاكائو اش دستش بود به مسئله اي كه سحر برايش توضيح ميداد گوش ميكرد...

ترانه با مرموزي گردنش را جلو كشيد .... شميم يك لحظه سر جايش جا به جا شد.... ترانه سريع عقب كشيد...

شميم داشت اشكالش را مي پرسيد....

دوباره ان دو مشغول شدند... ترانه ني را در دهانش فرو برد...

پريناز خنده اش گرفته بود اما هيچ چيز نگفت....

ترانه مشغول خوردن شير بود...

شميم به يكباره برگشت و ديد ني در دهان ترانه است...

ترانه نزديك بود خفه شود و به سرفه افتاد...

شميم داد زد: خجالت نميكشي.... خاك برسرت ترانه.... اه...

پريناز: كشتيش شميم...

شميم: بميري... و با حرص و محكم پشت ترانه مي كوبيد بلكه حالش جا بيايد...

ترانه كمي بعد گفت: بتركي شميم.... يه ذره همش ازش خوردم.... رواني....

شميم و سحر خنديدند و سحر گفت: خوب برو يه دونه بخر...

ترانه: نه... خودم نميتونم دست تو جيبم بكنم...

پريناز زانوهايش را در اغوش كشيد و گفت: بچه ها كي بريم بوتيك...

شميم: فردا پس فردا بريم...

پريناز: نه امروز...

ترانه: خدا رحم كرده مغازه ي خودش نيست....

سحر: ولي من خيلي دوست دارم برم ببينم اونجا چه مدليه...

ترانه دماغش را بالا داد و گفت: از چشمم افتاده...

شميم يك تاي ابرويش را بالا داد و گفت: چطور؟

ترانه: خيلي عوض شده قيافه اش... عين اين معتادا... چشماشو صبح ديدم نزديك بود قبض روح بشم.... زيرشو نديدي

چقدر سياه بود...

سحر: راست ميگه... ديروز خيلي وحشتناك شده بود... با اون كبودي روي صورتش...

ترانه: تازه ته ريشم داشت.... اصلا بهش نمياد....

پريناز: گمشو... اتفاقا ته ريش خيلي بيشتر بهش مياد...

شميم: اره... با ته ريش جذاب تر شده بود...

سحر: ولي فكر كنم به خاطر كبوديش اونطوري ريش گذاشته...

پريناز خودش را روي ترانه پرت كرد و گفت: دست اونكه اينطوري زدتش بشكنه الهي...

دخترها هر سه گفتند: الهي امين... و خنديدند.

خانم دلفان داشت به سمتشان مي امد كه دخترها به سرعت متفرق شدند و يكي به دستشويي و يكي در صف بوفه و

ديگري به كلاس برگشت و ترانه هم وارد كتابخانه شد...

در راهرو ايستاده بودند .

پريناز: امروز پس بريم....؟

ترانه: زشت نيست؟ اخه تازه ديروز بهمون كارتو داد...

شميم: ولش كن بريم... ميخايم بريم خريد عيد ديگه... نه مگه؟

هانيه در حالي كه دسته اي كاغذ را در دست داشت از كنارشان گذشت و وارد كلاس شد.

ترانه: اونا چي بودن؟

هانيه نگاهش كرد و گفت: يه چيز كه تو خيلي دوست داري...

شميم به صورتش زد و گفت: خاك به سرم كارنامه ها...

و شميم و پريناز وارد كلاس خودشان شدند.

هاينه: اينا رو ميديد به مادراتون ... امضا كنن... فراد ميان كارنامه هاتونو ميگرن...

موجي از هراس و دلهره و ترس و همهمه در بين دانش اموزان ايجاد شده بود.

ترانه : سحررررر... بدبخت شديم...

سحر نگاهش كرد و گفت: خدا به خير كنه...

چند دقيقه ي بعد با ورود دبير س رو صداي دخترها فروكش كرد .

- - - - - -

شميم: پس همين امروز بريم... فردا مامان من كارنامه امو ببينه عمرا بذاره برم خريد...

سحر: خودمون چهار تا تنها بريم؟

ترانه: مگه چيه؟

سحر: سهيل فكر نكنم بذاره...

پريناز: مگه كجا ميخوايم بريم؟

ترانه: فكر مامان خودتو كردي؟؟؟

پريناز لبخند شيطنت باري زد و گفت: من كه كلاس زبان دارم...

شميم: فقط بپيچون.....

سحر پوفي كشيد و گفت: تجريش خيلي دوره...

شميم: مامان منم نميذاره....

ترانه كمي فكر كرد و گفت: با اژانس ميريم... با آزانسم برميگرديم... فكر كنم اينطوري بذارن نه؟

شميم نفس عميقي كشيد و گفت : خدا كنه بذارن...

دخترها با چهره هايي متفكر به سمت حياط حركت كردند.

سورن كنار ماشين ايستاده بود.. قيافه اش چندان با صبح فرقي نداشت... همانطور رنگ پريده و موهاي ژوليده و

چشمهايي به گود نشسته... نگاه ابي اش در ميان درياچه ي سرخي در حصار بود... سمت گونه و پايين بيني و گوشه ي

لبش كاملا كبود شده بود...حتي ته ريش چند روزه اش هم نتوانسته بود... ان كبودي ها را بپوشاند.

دخترها يك به يك سوار شدند.

سورن ساكت بود... هر چند قبلا هم خيلي حرف نميزد... اما حالا بيش از هميشه ساكت و در خود فرو رفته بود.

ترانه تك سرفه اي كرد و پرسيد: بوتيك هميشه بازه؟

سورن نگاهش كرد و گفت: بله...

ترانه: ما اگه امروز بيايم كه اشكالي نداره...

سورن يكي از همان لبخندهايش را تحويل دخترها داد... البته نه خيلي عميق چون صورتش درد ميكرد.... با اين حال

دخترها در حال مرگ بودند...

سورن: حتما تشريف بياريد.... متعلق به شماست...

ترانه با لبخند سرش را به سمت پنجره چرخاند .

سورن يكي از همان لبخندهايش را تحويل دخترها داد... البته نه خيلي عميق چون صورتش درد ميكرد.... با اين حال

دخترها در حال مرگ بودند...

سورن: حتما تشريف بياريد.... متعلق به شماست...

ترانه با لبخند سرش را به سمت پنجره چرخاند .

پريناز و سحر هر دو اخم كرده بودند.از نگاه عميق سورن به ترانه هيچ يك احساس رضايت نكردند.

شميم ناليد: بسه ديگه... انگار كجا ميخوايم بريم...

پريناز: رژگونه اتو بده ترانه...

سحر: بسه پريناز...

ترانه : صافه؟

شميم نگاهش كرد و گفت: نه بدتر شد...

ترانه: نه ه ه ه ه... اه...

سحر خنديد و شميم گفت: بريمممممم...

پريناز نگاهش را به اينه دوخت و گفت: موهام بد نيست؟

شميم : چتريتو درست كن...

پريناز: ترانه اتوي موت كجاست؟

ترانه : واي بچه ها... مامان منو ميكشه.... نيگاكن... چقدر ات اشغال ريختين...

سحر: فقط يه چيپس خورديم ترانه...

ترانه: خوب همونم نبايد ميخوردين... خونمون كثيف شد... اقا طالب منو ميكشه اگه يه دونه خاك ببينه...

شميم دمپاي روفرشي ترانه را كه گوشه اي افتاده بود.... به سمتش پرتاب كرد...

پريناز : حالا خوب شد؟

شميم: بهتر شد...

پريناز دوباره مشغول شد.

ترانه: ولش كن... خط چشم نميكشم.... مداد ميكشم... شميم.... ميكشي واسم؟

شميم: بيا بخواب...

ترانه روي زمين دراز كشيد و شميم رويش افتاد.

پريناز: خاك بر سرم چه غلطي ميكنين؟

شميم: دهنتو ببند پري.... اه..... ترانه پلك نزن....

سحر با خنده گفت: يه مداد ميخواي بكشي اتم كه نميشكافي...

شميم: ترانه گوشه بدم؟

ترانه: اره قربونت...

شميم: بالا يا پايين؟

ترانه سيخ نشست و گفت: كدوم بيشتر بهم مياد...

پريناز كه با فرمژه مشغول بود از اينه نگاهي به ترانه كرد و گفت: پايين...

سحر: پايين...

شميم: من ميگم بالا....

ترانه:خودمم ميگم بالا.... بچه ها بياين پالام پولوم پيليش... راي ها مساويه....

سحر: من رايمو پس ميگيرم.... بده بالا...

ترانه: نه ديگه سحر من رايتو پس نميدم...

سحر با خنده گفت: غلط كردي...

ترانه: نه ديگه.... رفت واسه ي چهار سال ديگه... ميخواستي راي ندي....

دخترها خنديدند و ترانه باز دراز كشيد.

شميم دنبال در مداد ميگشت.

ترانه: واي شميم خفم كردي... هيكل كه نيست.... هر كول ماشالا...

شميم با حرص گفت: ترانه ميزنمتا...

ترانه دماغش را بالا داد و گفت: ميخورمتا...

شميم باحرص پوست لبش را كند و ترانه با خنده ايستاد.

پريناز شالش را برداشت و گفت: ترانه زنگ بزن آژانس...

ترانه :هنوز زوده... تا كفشهامونو بپوشيم...ميزنگم...

پريناز باز جلوي اينه رفت و رژ چهل و هشت ساعته اش را تجديد كرد.

سحر با حرص گفت: عروسي كه نميري پري...

پريناز: از عروسي هم مهمتره...

ترانه: بله خانم قراره خودشونو بندازن تو بغل سورن خان و با دا با دا مبارك... پري رژت خيليه...

پريناز اهميتي نداد و گفت: من نميتونم با قيافه ي املي برم بيرون...

ترانه: مرسي... الان ما امليم؟

هر سه با قيافه هايي گرفته به پريناز خيره شده بودند... گاهي لحنش تند ميشد... دخترها نسبتا عا دت داشتند.

پريناز حرفي نزد...

بالاخره به رفتن رضايت دادند ....

راننده ي اژانس دوست پدر ترانه بود... ترانه جلو نشست... و دخترها يك به يك سلام كردند و سوار شدند.

پاساژ بيشتر از حد تصورشان شلوغ بود... بعد از مدت كوتاهي مغازه ي مورد نظر را پيدا كردند.

سورن با تلفن حرف ميزد... هنوز متوجه حضور انها نشده بود.

برعكس صبح سر حال تر به نظر مي رسيد... موهايش را بالا داده بود و با ان ته ريش و پليور طوسي و شلوار نوك مدادي

به ميز رو به رويش تكيه داده بود و صحبت ميكرد.

ارش جلو امد وبا لحني شيطنت بار گفت: بفرماييد ... ميتونم كمكتون كنم...

پريناز: داريم نگاه ميكنيم....

ارش لبخندي به پريناز زد و گفت: مغازه متعلق به خودتونه... بفرماييد خواهش ميكنم...

سحر سر تا پا مشكي پوشيده بود ... روسري ساتن مشكي دور طلايي با كتوني هاي مشكي كه بندهايش خردلي رنگ

بود... ست جالبي داشت....... كمي رژ گونه و كمي رژ لب تنها ارايش صورتش بود... تيپش معمولي و اسپورت بود.

شميم هم طبق معمول موهايش را يكطرفه روي صورتش ريخته بود.. به جز حجم دهنده كه لبهايش را درشت تر نشان

دهد.... ارايش ديگري نداشت... لبهايش را سخت جفت كرده بود كه سيم كشي دندانهايش خيلي مشخص نباشد.مانتوي

مشكي و شال خاكستري و كفشهاي اسپورت مشكي پوشيده بود...

ترانه موهاي فرش را بالاي سرش جمع كرده بود ... طبق اصطلاح مادرش يك تپه البته فراتر از يك تپه بالاي سرش

درست كرده بود.

ارايش ملايمي داشت و مانتويش سفت و سخت به كمرش چسبيده بود... كفشهاي پاشنه دارش باعث شده بود قدش از

هر سه بلندتر باشد... هر چند در حالت عادي هم كمي بلند تر بود.... اما حالا بزرگتر هم به نظر ميرسيد... استين هايش

را هم تا ارنج بالا داده بود و دستهاي سفيد ش كه به دستبند بند چرم مشكي زينت داده شده بود زير نورهاي رنگي مغازه

برق ميزد.

پريناز هم مانتوي سبز كوتاهي به تن داشت و شالش هرچند لحظه يك بار كامل از سرش پايين مي افتاد... خودش هم

خيلي تمايلي نداشت ان را به سر جاي اصلي اش باز گرداند.

 



راننده سرويس
راننده سرويس

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فرشاد جعفربگلو موضوع: نظرات (0)

راننده سرويس

راننده سرويس

سهيل: گمون نكنم بتوني از پسش بر بياي.....

سحر لبخندي زد و با اه گفت: اره ديگه.... عروس سالاري و زن ذليليه..... وقتي برادر ادم اين باشه... و اهي بلند بالايي هم

كشيد.

سهيل لبخندي زد و گفت: افتخارم ميكنم....

و هر دو با صداي بلند خنديدند.

سورن مقابل تلويزيون نشسته بود...هيچي از برنامه اي كه پخش ميشد نميفهميد....

هر از گاهي هم به صفحه ي گوشي موبايلش خيره ميشد... منتظر يك خبر بود... بالاخره به صدا در امد...

سورن: الو ارش...

ارش دوست و هم دانشكده اي اش بود.... صدا با خش خش مي امد و مدام قطع و وصل ميشد... در اخر هم تماس قطع

شد.

سورن كلافه شماره را گرفت... صدايي پخش شد كه ميگفت: در دسترس نيست... صبر نكرد تا جمله ي ان صدا تمام

شود...تماس را قطع كرد.

سرش را به پشتي مبل تكيه داد ...

چند وقت پيش ارش به او پيشنهاد داده بود كه در بوتيك كه تازه افتتاح شده اش مشغول شود... سورن قبول نكرد...

وقتش را نداشت.... ان روزها هنوز بلاي دزديده شدن ماشينش برسرش نازل نشده بود... خرجش در مي امد... اما حالا....

از بيكاري متنفر كه نه... بيشتر ميترسيد... ترس و هراسي كه هيچ وقت پايان نداشت....

صداي زنگ موبايلش بلندشد.

ارش بود.... اين بار صدا خوب مي امد.

ارش: سلام... چطوري؟؟؟

سورن: سلام... كجا بودي؟

ارش: صاحاب مرده انتن نميداد.... الان صدا خوبه؟

سورن: اره... خوبه... خوبي؟ چه خبر؟؟؟

ارش: خبري نيست.... چي شد فكراتو كردي؟

سورن اهي كشيد و گفت: اره... از كي شروع كنم؟

ارش: فدات... ميخواي همين الان؟

سورن متعجب پرسيد: الان؟

ارش: اره.... دست تنهام...

سورن با كمي من من گفت: خوب.... شرايطشو نميخواي بگي؟؟؟

ارش: چون بين ترمه پس تعطيليم... صبحا كه بيكاري؟

سورن يادش افتاد كه قبلا ان قدر ها هم بيكار نبود... اهي كشيد و گفت: اره....

ارش: از ده تا يازده شب.... اوكي؟

سورن نفس عميقي كشيد و گفت: باشه.... و ادرس را يادداشت كرد.... ارش دوستش بود... اما دليل نميشد نپرسد چقدر

حقوق ميگرد...

ارش با خنده گفت: هيچي... اما كمي بعد گفت: راضي نگهت ميدارم... اومديا.... منتظرم... فعلا.. و تماس را قطع كرد...

از جايش بلند شد... ساعت تازه دوازده بود....

بوتيك جمع و جور و مدرني بود.... در وسط يك پاساژ پر رفت و امد در تجريش.... ويترين شيكي داشت... روي

كاغذهاي رنگي با فونت فانتزي نوشته شده بود: فروش زمستاني و جملاتي براي جذب مشتري... ويترين پر بود از

پالتوهاي مد روز و پوست و طرحهاي مختلف.... و انواع مانتوهايي كه مشابه هرچيزي بودند الا همان مانتو....

سورن وارد بوتيك شد... جمعي از دخترها جلوي پيشخوان مقابل ارش ايستاده بودند.... و ارش كلافه نميدانست چكار

كند... سورن را كه ديد.... گل از گلش شكفت.... او را پشت دخل نشاند و خودش به انتهاي مغازه رفت.... فقط زير

گوشش گفت: روي اتيكت قيمتها نوشته شده.... تخفيف بي تخفيف... حتي يه قرون.......

فاكتور هم نميخواد بدي... تا بيام يادت بدم... و به دختري كه او را اقا صدا ميزد گفت: اومدم.....

سورن مبهوت ان همه شلوغي شده بود... لحظه اي بعد به خودش امد... صندلي را كناري گذاشت... نشسته نه تمركز

داشت نه ميتوانست كاري از پيش ببرد...

قبلا با دستگاهي كه فاكتور صادر ميكرد كار كرده بود.. فقط بايد به ذهنش فشار مي اورد.... البته اگر زني كه مقابلش

ايستاده بود... اجازه ميداد... مدام حرف از وقت و شلوغي و كار ما رو زودتر راه بنداز و ... خلاصه فقط حرف ميزد...

سورن نفس عميقي كشيد... دنبال ساك يا نايلوني بود ... بالاخره پيدايش كرد...كمي كند بود... هول هم شده بود... اما

وقتي كار چند نفر را راه انداخت.... نسبتا ارام شد.... اما همچنان كند بود... ولي با ارامش كارش را انجام ميداد...

نفس عميقي كشيد... هوا دم كرده بود... زني كه مقابلش بود تخفيف ميخواست... نميدانست چه بگويد... پشت سرش

روي همان كاغذ رنگي ها با همان فونت روي ديوار چسبانده بودند: قيمتها مقطوع است... لطفا چانه نزنيد... ارش هم اب

پاكي را روي دستش ريخته بود... زن چنان التماسي ميكرد كه سورن در دل گفت: اگه نداري پس چرا اومدي از چنين

مغازه اي خريد كني... و اهي كشيد و سعي كرد نشنود و يك كلام باشد... زن نگاهي به دختر جوانش انداخت كه به

مانتوي صورتي رنگي چشم دوخته بود... زن اهي كشيد و گفت: خداحافظ...

سورن ماتش برد تقريبا مطمئن بود كه اگر كوتاه نيايد زن همان قيمتي كه روي اتيكت بود را پرداخت خواهد كرد...

نگاه حسرت بار دختر... اه زن... خيلي غريبه نبود.... خيلي با اين نگاه ها... اه كشيدن ها... نه اصلا غريبه نبود... برعكس

خيلي هم اشنا بود...

نفس عميقي كشيد و زن را صدا زد... نصف قيمت را پرداختند... سورن از جيبش در دخل گذاشت... ارش نبايد مي

فهميد... اما فهميد... نفس عميقي كشيد... روحيه اش به هيچ وجه با اين كار جور نبود... به هر حال بايد دوام مي اورد....

حداقل تا وقتي كه ماشينش پيدا شود...

سرشان خيلي شلوغ بود... انقدر كه تا ساعت سه ظهر مشغول بودند.

ارش مقابل سورن نشست و گفت: بيا... و ساندويچي را مقابلش گذاشت...

سورن تشكري كرد و مشغول حساب كتابش شد... هر خريد را بايد داخل سر رسيد مينوشت... ارش خيلي بي نظم بود...

سورن دفتر را خط كشي هم كرده بود....ارش نگاهي به او كه دقيق مشغول بود انداخت و گفت: بابا بيخيال... تا همين

جاشم دستت درست...

سورن لبخندي زد ولي باز به كارش مشغول شد....

ارش: دلسوز نباش... ترفندشون همينه...

سرش را بالا گرفت... پس فهميده بود...

ارش لبخندي زد و چشمكي حواله اش كرد وگفت: عادت ميكني....

سرشان باز شلوغ شد.... مثل مور و ملخ داخل مغازه ميچرخيدند.... حتي گاهي هيچ چيز هم نميخريدند... اما همان

چرخش و شلوغي طاقت فرسا بود.

روز بعد يكي از چكهاي ارش را وصول كرد...... عجيب بود كه ارش روز دوم كارش تا اين حد به او اعتماد دارد... البته

چند باري هم در طول روز تست پس داده بود... هر چند خيلي خوشش نمي امد اينقدر مورد امتحان و سنجش قرار گيرد

اما چيزي نميگفت... ارش راضي بود... انقدر كه مغازه را به امان سورن ميگذاشت و ميرفت و تا ساعتها خبري از او نبود.

روزها به همين منوال ميگذشت... خبري از اتومبيلش نبود... در بوتيك جا افتاده بود... هر چند كار سختي بود... حوصله

ي خودش را نداشت چه برسد به ان مشتري هاي سمج...

هنوز براي رفتن به بوتيك خيلي زود بود...

پشت ميز نشسته بود . . . نگاهش به بخاري بود كه از چاي بلند ميشد.

صداي زنگ ايفون باعث شد از جايش بلند شود.

باورش نميشد... فرزين...

فرزين : عليك سلام...

سورن از جلوي در كنار رفت و فرزين داخل شد...

سورن : چطور نرفته برگشتي.....

فرزين لبخندي زد و گفت : حاج خانم ميخواست بره مشهد...

البته به زور خود فرزين... انقدر نگران سورن بود كه دلش نميخواست بيشتر از اين او را تنها بگذارد.... به خاطر همين با

التماس مادرش را به مشهد فرستاد... اين اواخر به هيچ وجه از رفتار سورن سر در نمي اورد.... هر چند مثل هميشه تو دار

بود.... اما ساكت بودنش كمي غير معمول بود...

فرزين به سورن نگاه ميكرد...

سورن پرسيد: ميز و جمع كنم؟

فرزين : كجا؟؟؟

سورن مختصر از شغل جديدش گفت....

فرزين حرفي نزد و سورن گفت: شب منتظرم نباش...

فرزين پرسيد: ماشين و كجا پارك ميكني....

سورن د رچهار چوب در ايستاد... هنوز به انها نگفته بود كه چه اتفاقي افتاده است... با تته پته گفت: ماشين تعمير گاهه...

فرزين متعجب گفت: تازه تعميرش كردي كه...

سورن: خوب خراب شد ديگه... من ديرمه... خداحافظ...

و به اين ترتيب خودش را از رگبار سوالات فرزين خلاص كرد.

تا چند وقت ديگر به بهانه ي كارواش و تعميرگاه ميتوانست پنهان كند... اهي كشيدو به سنگ ريزه ي جلوي پايش ضربه

اي زد ، سرش را بالا گرفت... اتوبوسي در ايستگاه ايستاده بود....به سمت ايستگاه شروع به دويدن كرد...

اتوبوس داشت ميرفت... اما خودش را به موقع رساند... خوشبختانه جا هم كه براي نشستن نبود... گوشه اي ايستاد و

سعي كرد از ميله اي اويزان شود...درست مثل بقيه... از بوي اتوبوس و ان همه شلوغي بدش مي امد... كاش ماشينش پيدا

ميشد...

نفسش را با اه بيرون داد... اين همه شلوغي... اين همه جمعيت... اين همهمه ها... همه براي رسيدن به كجا در جنب و

جوش بودند؟؟؟

اتوبوس بعد از امام زاده صالح نگه داشت...

نميدانست ديگران عطري را كه از امام زاده صالح به مشام ميرسد و او ان را با تمام وجود حس ميكند را ميفهمند يا

نه...چند نفس عميق كشيد... چقدر هواي اينجا متفاوت بود... انگار پاك بود... شايد به خاطر امام زاده... انگار به شهر

ديگري امده است... امام زاده چشمك ميزد... اما ارش و مغازه...

هر چه كرد نتوانست پا روي دلش بگذارد...راهش را به سمت امام زاده صالح كج كرد... شايد فرجي باشد...

پيرمردي روي شانه ها ي نحيف پسر جواني بود و خودش را به ضريح چسبانده بود... بيشتر از انچه كه فكرش را ميكرد

شلوغ بود... خودش هم نميدانست چرا بايد برود و ضريح را ببوسد و در همان حال از خدايش چيزي بخواهد . ... انگار

اگر اين كارا را نميكرد نه خدا او را ميديد.... نه خواسته اش اجابت ميشد...شايد همينطوري بي واسطه خدا صدايش را

نميشنيد... كمي خلوت شد... جلو رفت... ضريح را بوسيد... خواسته اش تا نوك زبان امد... اما با چه رويي... واقعا با چه

رويي؟؟؟.... شايد حقش بود... شايد... نه حتما حقش بود...اهسته گفت: بهش بگو منو بخاطر بدي هام ببخشه... شايد

رويش نميشد مستقيم بگويد: خدايا منو ببخش... نه حتما نميشد....

يك قطره ي كوچك از پلكش پايين چكيد... پيشاني اش سرماي ضريح را مهمان خود كرده بود... لبهايش ميلرزيد... باز

زمزمه كرد: فقط منو ببخشه... زانوهايش ميلرزيد... كم كم داشت به هق هق مي افتاد...

فصل نهم:

چشمهايش با نگاه مردي كه بالاي سرش ايستاده بود تلاقي كرد...نگاه مرد مهربان به نظر مي امد... درد نداشت اما بي

حال بود... نگاهش را به اطراف چرخاند... زني با چشمان اشك الود به او خيره شده بود و لبخند ميزد... همه چيزگنگ و

مبهم بود... تنش بي حس بود... انگار معلق بود...يا مثل اينكه در فضا شناور باشد... ومشابه همين ها...

اين دو نفر را نميشناخت... اما چهره هايشان گرم و مهربان به نظر مي رسيد... زن پيشاني اش را بوسيد... مرد دستش را

نوازش ميكرد... مطمئن بود نميشناسدشان.... شايدهم ميشناخت... نميدانست...و انگار هيچ وقت نميدانست...

__________________________________________________

____________________________

ترانه شلوارش را پوشيد.... سحر بند كتوني اش را محكم ميكرد... اين زنگ ورزش داشتند... البته هوا ابري و باراني به

نظر ميرسيد...

مربي ورزششان گفت: در كلاس مي مانند... اما دخترها ترجيح ميدادند در حياط باشند... هر چه قدر هم هوا سرد و ابري

باشد... حياط در برابر ان كلاس نمور كه هميشه بوي گچ ميداد بهشت محسوب ميشد...

اصولا مدرسه چهارركن اصلي داشت... حياط.... بوفه... كلاس.... دفتر مدير... حياط و بوفه روي هم بهشت محسوب

ميشدند... و كلاس برزخي بود كه صداي زنگ ان را به بهشت مبدل ميكرد.... و دفتر مدير هم جهنم بود... هركس به انجا

راه پيدا ميكرد حسابش با كرام الكاتبين بود....

مربي ورزش گفت: هر كس بخواهد ميتونه بره حياط...

دخترها خوشحال بودند... جمعا هشت نفر به حياط رفتند... سحر و ترانه هم شامل ان جمع هشت نفره ميشدند.

ترانه روي زمين نشست و سحر هم مقابلش...

ترانه داشت سريالي را كه ديشب پخش شده بود را براي سحر تعريف ميكرد...

سحر هم اصلا گوش نميداد... فقط گاهي با نگاه و تكان سر و يك تبسم ساده وانمود ميكرد گوش ميدهد...

بالاخره تعريفات ترانه تمام شد.... لحظه اي ساكت شد تا نفس تازه كند براي بحث بعدي كه ميخواست شروع كند...

سحر گفت: ترانه...

ترانه به دو گنجشكي كه سر يك پفك درگير بودند خيره بود در همان حال گفت: هوووم؟؟؟

سحر خواست حرفي بزند كه پريناز پيدايش شد...

ترانه: مگه كلاس ندارين؟؟؟

پريناز: امتحان داشتيم.... من زود تموم كردم....

و كنارشان نشست... چند لحظه بعد سر و كله ي شميم هم پيدا شد.

رو به پريناز گفت: نوشتي اون سوال رو؟؟؟؟

پريناز: اره... واي دمت گرم... هيچيش يادم نبود....

سحر: امتحان چي داشتيد؟

پريناز: شيمي...

ترانه نگاهش را به در مدرسه دوخت... در باز بود... خبري هم از بابا مرادي نبود... كجا بود؟؟؟ در چرا باز است...

مسئول فروش بوفه با يك جعبه چيپس وارد مدرسه شد...

آهان داشتند براي بوفه جنس مي اوردند.... زن وارد بوفه شد...

در همچنان باز بود... چرا اينقدر اين باز بودن چشمك ميزد... واقعا وسوسه كننده بود... ترانه اب دهانش را فرو داد...

سعي كرد سرش را به سمت ديگري بچرخاند... گردنش خشك شده بود... درِ بازِ مدرسه... خيلي هوس انگيز بود... نه

خيلي بيشتر از خيلي... مخصوصا اينكه بابا مرادي هم نبود...

پريناز حرفش را نيمه كاره رها كرد و گفت: ترانه كجايي؟

ترانه فقط همين جرقه را نياز داشت.... لبخندي زد و گفت: بريم بيرون؟؟؟

شميم: هان؟؟؟

ترانه: بيرون...

سحر اب دهانش را فرو داد... زمزمه كرد: ترانه...

ترانه با لبخند گفت: سحر....

سحر اخم كرد و گفت: نه....

ترانه: اره...

سحر: نه... ترانه ...

ترانه: اره... سحر...

سحر: نه ... ترانه ...نه...

ترانه: اره.... سحر.... اره....

سحر اه كشيد و با لحن كش دار توأم با ناله گفت: تررررانه...

ترانه مثل خودش اما با لبخند گفت: سحرررررر....

سحرپوفي كشيد و ساكت شد... ترانه تصميمش را وقتي ميگرفت ديگر مگر برميگشت....

شميم و پرينازهم فكرش را خوانده بود... زيادي با هم مچ بودند... هم فكر... هم دل...

پريناز لبخندي زد و گفت: خبري از بابا مرادي نيست...

ترانه با همان لبخند مليح مرموزانه گفت: نه نيست....

شميم: خطرناكه...

ترانه: مي ارزه...

در باز مدرسه بد جور در چشمش بود... مگر ميتوانست به ان در باز بي نگهبان فكر نكند...

در باز مدرسه بد جور در چشمش بود... مگر ميتوانست به ان در باز بي نگهبان فكر نكند...

سحرمستاصل گفت: بچه ها.....

ترانه بالاخره از جايش بلند شد....

و شميم

و پريناز... وسحر هنوز نشسته بود....

شميم: پاشو خودتو لوس نكن....

پريناز دست سحر را گرفت و كشيد....سحر نا خواسته مجبور به ايستادن شد....

ترانه جلو ميرفت.... لحظه اي بعد يك خط چهار نفره ي افقي جلوي در باز مدرسه ايستاده بودند... جالب بود كه هرچهار

نفر مي لرزيدند و از ترس رنگشان مثل گچ شده بود... اما انگار خيلي مي ارزيد.... يك قدم از اسفالت جلوتر و عقب تر

كه حد فاصلش يك در اهنين باز بدون نگهبان بود... خيلي به نظر بي تفاوت و ساده مي امد... يعني اصلا فرقي نداشت...

ولي...

سر كوچه ايستاده بودند... پاهايشان مي لرزيد...

شميم: بچه ها بريم ايس پك؟؟؟

سحر مدام اين طرف و ان طرف را نگاه ميكرد....

بالاخره ناليد: كيفهامون....

پريناز هم كه ترسيده بود گفت: برگرديم... الان در و ميبندن...

شميم همانطور كه خيابان را نگاه ميكرد گفت: ولش كن... كيفهامون تو كلاسه بچه ها كه نميبرن.... بريم ايس پك... نه

بريم اسنك بخوريم... واي بوي كبابه ها... ساعت تازه يازده و نيمه كه... بچه ها بريم پيتزا...؟؟؟

ترانه خنده اش گرفته بود و گفت: خوب پولا رو رو كنيد...

دخترها هر چه داشتند وسط گذاشتند...

ترانه: به ايس پك و دو تا پيتزا ميرسه... پايه اين؟؟؟؟

شميم: من كه اره...

پريناز : بريم ديگه...

سحر: بچه ها. . .

ترانه چشم غره اي رفت و سحر دست در جيبش كرد و با ناله گفت: به اسنك هم ميرسه پولمون... اگه يه دونه پيتزا

بخريم...

و دخترها خنديدند... سحر هم با قيافه ي در همش بالاخره يك لبخند زد.

**************************

**************************

سورن: فرزين... اينجا چيكار ميكني؟؟؟؟

فرزين فقط نگاهش كرد... بقيه ي پول زني كه منتظر جلوي پيشخوان ايستاده بود را حساب كرد و رو به فرزين گفت:

طوري شده؟؟؟

زن خداحافظي كرد و سورن سري تكان داد و فرزين گفت: از كي بردن؟

سورن مات نگاهش كرد... از كجا فهميده بود؟؟؟

فرزين پوفي كشيد و گفت: من بايد از... و حرفش را خورد.

سورن سرش را پايين انداخت... لابد سمانه به او گفته بود.

فرزين كنارش نشست...سورن به پيشخوان تكيه داده بود اهسته گفت: ميگفتم كه چي بشه...

فرزين: خوشت مياد ميريزي تو خودت نه؟؟؟

سورن باز هم ساكت بود.

فرزين كلافه از اين همه سكوتش بحث را عوض كرد... وگفت: امين و شهاب برگشتند...

سورن: چه زود...

فرزين: امين كشيك داشت.... شهابم به قول خودش جرات نداشت تو چشم باباش نگاه كنه....

سورن نفس عميقي كشيد و گفت: به كلانتري خبر دادي؟

سورن فقط سرش را تكان داد...

فرزين چيزي نگفت... دلش ميخواست سورن را تكه تكه كند... چهره اش لاغرتر شده بود... زير چشمش هم گود رفته

بود...

سورن هنوز ساكت بود... دلش طاقت نياورد.... انقدر مظلوم وار ايستاده بود و نگاه غمگينش را به زمين دوخته بود كه

فرزين حس كرد در دلش رخت ميشورند...

نفس عميقي كشيد و گفت: شب مياي خونه شيريني بگير...

سورن مبهوت نگاهش كرد...

فرزين اخم كرده بود... اما رنگ نگاهش موجي از شادي را در برداشت...

فرزين: يه سر به كلانتري هم بزن...

سورن هنوز مات بود... دهانش نيمه باز بود... فرزين چه ميگفت...

فرزين به نگاه خيره و حيرت زده اش پوزخندي زد و گفت: زهرمار چته؟؟؟

سورن با تته پته پرسيد: شيريني ... واس.. واسه ي چي؟؟؟

فرزين: واسه ي عمه ي من...

سورن اب دهانش را فرو داد و گفت: چي شده؟؟؟

فرزين پوفي كشيد و گفت: خنگ شديا... و خواست از مغازه خارج شود كه سورن بازويش را گر فت و اهسته پرسيد:

پيدا شده؟؟؟

فرزين فقط نگاهش كرد... انقدر تا چند لحظه ي پيش از دستش حرص خورده بود كه دلش ميخواست خرخره اش را

بجود...

سورن باز گفت: جون حاج خانم... اره؟

فرزين سري تكان داد و پوفي كشيد و گفت: تَر بگير.... فعلا... و رفت...

سورن فريادي از سر خوشحالي زد و با هول به ارش گفت: بايد برود... انقدر هول بود كه اصلا نفهميد اتوبوس را اشتباه

سوار شد و يك ايستگاه پياده رفت.... از خوشحالي دربست گرفت... هر چند از اين ولخرجي ها نميكرد اما اين بار.... اين

بار خوب خيلي فرق ميكرد....

كليد را در در چرخاند... خانه تاريك بود... مگر هر سه نفر خانه نبودند؟

خواست چراغ را روشن كند كه شهاب و امين و فرزين با صداي بلند فرياد كشيدند : يوهووووووو.... و چراغ روشن شد...

نزديك بود زهر ترك شود... با ان ماسكهاي ارواح خبيسه اي كه انها روي صورتشان گذاشته بودند....

سورن با حرص به انها كه از خنده ريسه ميرفتند نگاه ميكرد...سري تكان داد و جعبه ي شيريني را به دست فرزين داد.

شهاب بعد از سلام عليك پرسيد: پس ماشين و چرا نذاشتي تو حياط؟

امين بلافاصله پرسيد : دزدش پيدا شد؟؟؟

سورن اهي كشيد و فرزين متعجب از اه سورن گفت:طوري شده؟ مگه پيداش نكردن؟

سورن: چرا... تو جاده ي زنجان پيداش كردن... بنزينش تموم شده بود...

امين: خوب...

سورن: پنج تا تاير و روكش ماشين و ضبط و خلاصه هر چيز ي كه ميشد برداشت و برده بودن...

شهاب متعجب گفت: دروغ ميگي...

سورن سري تكان داد و روي مبل نشست و گفت: دزدشم پيدا نكردن... به قول يكي تو كلانتري: همين كه ماشين و

پيداش كردن و تحويلت دادن شانس اوردي... و بعد از مكث كوتاهي ادامه داد: كلي خرج رو دستم گذاشته... خدا رحم

كرده از موتورش چيزي كم نشده... و باز اهي كشيد.

فرزين پوفي كشيد و گفت: باز خوبه پيدا شد...

سورن لبخندي به لب اورد و چيزي نگفت...

فرزين: الان ماشين كجاست؟

سورن: اب روغن قاطي كرده بود... بردمش يه سرويس اساسي بكننش... چهار تا تاير هم بندازن زيرش...

فرزين: فردا ميري سرويس؟

سورن بي اراده لبخندي زد و پسرها: اُ اُ اُ اُ اُ اُ...

و فرزين ايستاد و تكه كاغذي از جيبش بيرون اورد و مانند مداح ها نوحه سرايي كرد:

ظهر كه ميشه ميرم دم مدرسه ي دخترانه....

همين كه زنگ مدرسه به صدا در مياد گله گله دخترها ميريزن بيرون...

يكي صدا ميزنه: شميم... يكي صدا ميزنه: پريناز... يكي صدا ميزنه: سحر... سورن صدا ميزنه: ترانه ه ه ه ه...

پسرها از خنده ريسه ميرفتند...

و فرزين ادامه داد: آي عاشقاي مجلس.... همه با هم آي لاو يو... آي لاو يو... آي لاو يو...

و پسرها با لحن ناله و زاري اما با خنده همراهي اش ميكردند....

فرزين: اون وقت كه ميرم پيش سمانه خانم... بهم ميگه سمانه خانم :تو كه قدر منو نميدوني... تو كه منو دوست نداري....

منم بهش ميگم...

فرزين در حالي كه بشكن ميزد ادامه داد:

تو كه قدر وفامو ندونستي

ميشد يه رنگ بموني نتونستي

گمون نكن تو دستات يه اسيرم

ديگه قلبمو از تو پس ميگيرم

شبا همش به ميخونه ميرم من

سراغ مي و پيمونه ميرم من

تو اين ميخونه ها خسته دردم

بدنبال دل خودم ميگردم

تو اين ميخونه ها خسته دردم

بدنبال دل خودم ميگردم

دلم گم شده پيداش ميكنم من

اگه عاشقته واي به حالش

رسواش ميكنم من

دلم گم شده پيداش ميكنم من

اگه عاشقته واي به حالش

رسواش ميكنم من . . .

انقدر خنديده بودند كه اشكشان در امده بود. سورن ميدانست كه پدر رحمت شده ي فرزين مداح بود .

صداي موبايلش او را از جا پراند... سمانه بود....

فرزين با خنده گفت: به سمانه بگو بره... قدر پلنگي مثل تو رو فقط ترانه ميدونه.....

سورن لبخندي زد ولي با اخم گفت: هيس...

شهاب داد زد: ترانه خوب نيست... شميم... بهتره...

سمانه: الو.... سورن.... چه خبره؟؟؟

سورن: يه دقه گوشي...

و با نگاهي ملتمس از انها خواست ساكت شود ولي فرزين با هم لحن نوحه سرايي گفت: من با شميم و ترانه موافقم...

امين هم با خنده گفت: بيشعور نفهم... سحر.... سحر بهتره......

سورن بخاطر حرفهاي انها ناچارا به اتاق رفت... پسرها ميخواستند كه به زور وارد اتاق شوند اما سورن پشت در ايستاده

بود و زور ميزد كه در را ببندد... در اخر هم ناليد: دستم شكست... فرزين عقب كشيد و سورن لبخندي به ترفندش زد و

در را سريع قفل كرد.

سورن: الو سمانه.....

سمانه: عليك سلام...

سورن خواست مثل قبل با او خوش و بش كند كه يادش افتاد اخرين بار چقدر سرد برخورد كرده بود.

سورن خشك و جدي گفت: سلام... خوبي؟

سمانه متعجب گفت: بد موقع زنگ زدم؟

سورن: چه خبر؟

سمانه: سلامتي... خواستم حالتو بپرسم...

سورن: هنوز زنده ام....

سمانه: طوري شده؟

سورن: نه...

سمانه: مطمئني؟

سورن: اره...

سمانه: ماشينت پيدا شد؟

سورن: اره...

سمانه: خوبه...به سلامتي...

سورن: ممنون...

سمانه با حرص گفت: انگار بد موقع زنگ زدم... شب خوش...

سورن: شب شما هم خوش...

و تماس را قطع كرد... گوشي اش را روي تخت پرت كرد و سرش را ميان دستهايش گرفت... با خود فكر كرد: كار

اشتباهي كرد؟

سمانه بيشتر وقتها لجش را در مي اورد... گاهي تلافي لازم بود...

در را باز كرد كه يك سطل اب يخ باعث شد نفسش يك لحظه بند بيايد... به سمت فرزين يورش برد و با لنگه كفش به

دنبالش افتاد.

ترانه از ذوق نزديك بود يك طبقه را كامل پرت شود... بالاخره در را باز كرد... سمند نقره اي سورن چشمك ميزد.

لبخندش را جمع كرد و عادي سوار شد.

سورن با لبخند جواب سلام نداده ي ترانه را داد. انگارترانه را روشن كرد...

ترانه با لبخند تند تند حرف ميزد... : ببخشيد .... سلام... خوبين؟؟؟ چه خبر... واي ماشينتون پيدا شد... به خدا اينقدر

ناراحت شديم... اقاي باقري خيلي بد اخلاقن.... راستي چه طوري پيدا شد .... نه اصلا چه طوري دزديدنش؟؟؟ واسه ي

بابام كه تعريف كردم خيلي ناراحت شد... يك ساعت نصيحت كرد كه ديگه اينجا نميشه زندگي كرد امنيت نداره... يك

نفس داشت حرف ميزد.

سورن هم مشتاق گوش ميكرد... دلش براي اين جمع چهار نفره تنگ شده بود... برايشان تعريف كرد كه چه طور

ماشينش را بردند و چطور پيدا شد... ويادش افتاد هنوز اخرين چك را نپرداخته است... امروز كه ديگر نميشد... پنج

شنبه بود و تا ساعت سه كلاس داشت... پس ميماند براي شنبه... حتما بايد اين اخرين چك را مي پرداخت... اقاي

سهرابي چقدر مردانگي كرده بود به خاطر اين تعويق نسبتا طولاني چيزي نگفته بود.

از اينه به عقب نگاهي انداخت... هنوز صداي چهار نفرشان را در گوشي اش داشت... لبخندي زد... چقدر اين چهار نفر...

هيچ صفتي پيدا نميرد.... دست شيطان را از پشت بسته بودند.

به مقصد رسيدند.

دخترها پياده شدند.

ترانه نفس عميقي كشيد و پريناز با حرص گفت: ميخواي چهار تا نفس بكش... تنگي نفس نگيري... و تنه اي به ترانه زد

و وارد مدرسه شد.

به خاطر سرماي هوا ديگر مراسم صبحگاه برگزار نميشد... يكراست به كلاس ميرفتند....

شميم و پريناز روي نيمكت نشسته بودند.... و سحر و ترانه هم رو به رويشان... داتشند راجع به سمند سورن حرف

ميزدند كه انگار نو تر از سابق بود...

هدي يكي از دخترهاي كلاس شميم و پريناز جلو امد و گفت: به به... سلام بر اكيپ پيچش... چطورين؟

پريناز: اي نفسي مياد و ميره...

هدي: شنيدم ديروز شجاعت به خرج دادين... چشمكي زد و ادامه داد: مدرسه رو دو در كردين....

سحر: تقصير اين ترانه است...

هدي: چطور هيشكي نفهميد....؟

ترانه با اب و تا ب تعريف كرد: ما كه ظهر برگشتيم... هانيه رو كه ميشناسي نماينده ي كلاس ماست به دارامند گفته بود:

كريمي و يوسفي والدينشون اومدن بردنشون... خدا خيرشون بده .... اونا هم تو حياط بودن... فهميده بودن كه ما بله....

انگار بو برده بودن كه ما كلا رفتيم... خلاصه هيچي اين داركوب هم واسه ما غيبت رد كرد... هانيه هم كه داشت دفتر

حضور غياب و پايين ميبرده اسم ما رو لاك ميگيره.... به همين اسودگي....

هدي رو به شميم و پريناز گفت: شماها چي؟

پريناز: مازنگ اخر معلم نداشتيم... ظهر كه اومديم كيفا رو برداريم دو زاريمون افتاد... واي ولي ديروز خيلي صفا داد.....

شميم خودش را روي پريناز ول داد و گفت: چه اسنكي بود.....

ترانه: اسنك؟؟؟ يا فروشنده ي اسنك؟؟؟

دخترها خنديدند و بعد از كمي صحبت و تعريف افتخار ديروز به كلاسهايشان رفتند.

ترانه گوشه ي دفتر زبان سحر نوشت: چرا ظهر نميشه؟؟؟؟

سحر گوشه ي كتاب ترانه نوشت: دلت واسه ي سورن تنگ شده....

ترانه با تكان سر تاييد كرد... دل سحر هري ريخت...

ترانه باز نوشت: خيلي دومسش دارم......

سحر نگاهش كرد و ترانه باز نوشت: خدا كنه اونم ما رو همين قدر دوز داشته باشه...

و اهي كشيد و اهسته گفت: هي خدا.... يعني ميشه.... كرمتو شكر ... كاش بشه... و ريز خنديد... سحر هم خنده اش

گرفته بود.... دبير زبانشان با گچ چند بار به تخته كوبيد تا دخترها را ساكت كند...

سورن به اتومبيلش تكيه داده بود و منتظرشان بود...

تك تك سوار شدند... از كنار يك مغازه ي الكترونيكي گذشتند.. نام مغازه زيبا بود... برق كاري زيبا...

ترانه: اينقدر بدم مياد اين مغازه دار ها اسم بچشونو ميذارن رو مغازشون...

پريناز: چرا؟؟؟

ترانه: ضايع است... فكر كن مثلا اسمت رو يه فروشگاه باشه....

شميم شانه يا بالا انداخت و گفت: بد نيست... مثلا بوتيك شادي...

ترانه: بوتيك... خودت ميگي بوتيك....

و سورن با خود فكر كرد حتما كارت مغازه ي ارش را به انها بدهد...

ترانه باز گفت: فكر مثلا اسمتو بذارن روي رستوران... پيتزا سحر..... من بدم مياد ، هركي اسمم و بشنوه ياد پيتزا پپروني

بيفته....

پريناز: اره يه ذره ضايع است.... منم خوشم نمياد...

ترانه: فكر كن مثلا بابات قصابي داشته باشه... بالاي مغازه اش بنويسه گوسفند تازه... گوشت فروشي شميم... يا مثلا كله

پزي پريناز...

دخترها خنديدند و پريناز ميخواست با كوله اش ترانه را له كند.

سحر: از چه اسمس خوشت مياد...

شميم: من اسم شايلين...

ترانه: اين چه اسميه... من اينقدر بدم ميا د اسمهاي عجق وجق ميذارن رو بچه هاشون... شايلين... من دوست ندارم....

پريناز: من دريا دوست دارم...

ترانه: خودت چي؟

سحر: من اسمهاي كُردي... مثل كژال.... روناك... اين تيپ اسم ها رو دوست دارم...

شميم: تو چي ترانه؟

ترانه بعد از كمي فكر گفت: من اسم آينوش و خيلي دوست دارم...

سحر: قشنگه... اما يعني چي؟؟؟

ترانه: من چه ميدونم.... فقط شنيدم..... لغت نامه ي سيار كه نيستم....

سورن: يعني ماه جاويدان ... ماهي كه پر فروغ و هميشگي هست...

ترانه لبخندي زد و سورن گفت: اسم قشنگيه....

ترانه از سورن پرسيد: شما چه اسمي و دوست داريد...؟

سورن خواست پاسخ بدهد كه از روي يك دست انداز رد شدند و لحظه اي بعد ترانه فرياد زد: مراقب باشيد...

و فقط يك صداي ناله و جيغ به گوش رسيد.

ترانه: زدين بهش؟

سورن نگه داشته بود... نفس عميقي كشيد و گفت: فكر كنم... سورن خواست حركت كند...كه ترانه با بغض گفت:

همونجوري وسط خيابون بمونه؟؟؟ ... صد تا ماشين ديگه هم از روش رد ميشن اون وقت...

سورن به چشمهاي پر از اشك ترانه نگاهي انداخت و ناچار از اتومبيل پياده شد... گربه ي خاكستري رنگي زير تاير رفته

بود... خوني كه روي اسفالت ريخته بود تاير هاي نوي ماشين را الوده كرده بود... به دو تكه چوب لاشه ي گربه را از زير

چرخها كنار زد... خودش هم چندشش شده بود.سرش را بالا گرفت ترانه با چشمهاي گريان از اينه به او خيره شده

بود...

كارش كه تمام شد با بطري ابي كه از صندوق عقب بيرون اورده بود دستهايش را شست...

باورش نميشد ترانه با چشمهايي اشك الود بق كرده نشسته بود و به او نگاه ميكرد...



راننده سرويس
راننده سرويس

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فرشاد جعفربگلو موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://7979.zaminblog.com
کارتون کامل مستربین
آموزش چیدمان هفت سین
کارتون دوقلوهای افسانه ای
کارتون سیندرلا 1 و 2 و 3