راننده سرويس
فقط به خاطر يك گره اينطور اشك ميريخت...
سورن سوار شد.
ترانه با صداي لرزاني پرسيد: مرده؟
سورن نگاهش كرد... نوك بيني اش و گونه هايش سرخ شده بود... اشكهايش ارام از پلكش پايين مي امدند و در سياهي
مقنعه اش فرو ميرفتند.
سورن فقط سرش را تكان داد.
صداي نفسهاي گريه ي ترانه اعصابش را خرد كرده بود... فقط به خاطر يك بچه گربه اينطور اشك ميريخت.... چقدر
حساس بود... به ان همه شيطنت و سر زندگي اش نمي امد اينقدر احساساتي و زود رنج باشد...
تا وقتي به منزل ترانه برسند يك ريز اشك ريخت... سورن هم كلافه و سردرگم فقط جعبه ي دستمال كاغذي را روي
داشتبورد به سمتش هول داده بود...
سحر هم ارام از پشت سر دلداريش ميداد... قيافه هاي همه شان بق كرده و غمگين بود... فقط به خاطر يك بچه گربه...
ترانه بي خداحافظي پياده شد...
سورن هم ساكت بود و حرفي نزد.
بعد از پياده كردن دخترها به سمت بوتيك رفت.
ترانه هنوز دمغ بود... با اينكه تا چند لحظه پيش پريناز مسخره بازي در اورده بود تا او را از حالش در بياورد اما همچنان
دمغ و گرفته بود... عاشق گربه ها بود... اهي كشيد و به اتاقش رفت... ولي باز سرش را زير پتو پيچيد تا صحنه ي چند
لحظه ي پيش يادش برود... چشمهايش از اشك ميسوخت و سرش هم گيج ميرفت.... هميشه وقتي گريه ميكرد به همين
روز مي افتاد....
*****************************
ارش كركره را پايين كشيد...
سورن خواست خداحافظي كند كه با اصرار ارش مجبور شد سوار اتومبيل او شود... سمند را خانه گذاشته بود... با اتوبوس
رفت و امدش اسان تر بود... پول اضافه ي پاركينگ هم نميداد... فرزين هم گاهي با ان مسافر كشي ميكرد... پس در
خانه ميماند بهتر بود.
از ارش تشكر كرد و صد بار از او خواهش كرد كه داخل شود اما با ممانعت ارش رو به رو شد.
ايستاد تا ارش در پيچ كوچه محو شود... ماكسيماي سرمه اي رنگي سر كوچه ايستاده بود... ديگر شمار اينكه چند بار
است اين ماشين را با سرنشين ناشناسش مي بيند از دستش در رفته بود.اهميتي نداد و وبا كليد در را باز كرد و داخل شد.
ايستاد تا ارش در پيچ كوچه محو شود... ماكسيماي سرمه اي رنگي سر كوچه ايستاده بود... ديگر شمار اينكه چند بار
است اين ماشين را با سرنشين ناشناسش مي بيند از دستش در رفته بود.اهميتي نداد وبا كليد در را باز كرد و داخل شد.
فرزين وشهاب تنها بودند.
ساعت از هفت عصر گذشته بود.
شهاب: چه زود اومدي؟
سورن: ارش جايي كار داشت...
فرزين: چه خبر؟
سورن: غذا مذا چيزي پيدا ميشه؟
فرزين: اره ... از ناهار مونده... ناهار نخوردي؟
سورن: نه.. از صبح فقط يه ليوان چايي خوردم... قربونت داغش ميكني...
فرزين سري تكان داد و از جايش بلند شد.
سورن يكراست به حمام و دوش اب گرم پناه برد.
بعد از نيم ساعت استحمام اب داغ سر حال تر شده بود... همانطور كه موهايش را با حوله ي كوچكي خشك ميكرد ...
فرزين به اوگفت: غذاتو گذاشتم داغ بشه...
سورن: عاشقتم فرزين... اينقدر گرسنمه كه ميتونم درسته قورتت بدم...
فرزين خنديد و كمي بعد پرسيد:چه خبرا؟
سورن لبخند ي زد و گفت: سلامتي... هيچي... و همان لحظه صداي زنگ ايفون بلند شد...
شهاب با اداي فيلم سينمايي گفت: يعني كي ميتونه باشه... و به سراغ ايفون رفت.
-بله ... همين جاست ... نگاه نگرانش را به سورن دوخت...
سورن متعجب با اشاره ي صورت پرسيد: چي شده؟
شهاب: بله... چشم... و گوشي ايفون را روي دستگاه گذاشت.
فرزين :طوري شده؟
شهاب با تته پته گفت: خوب... چيزه.... يعني... با... با... سورن...و مستقيم به سورن خيره شد و گفت: مگه چيكار كردي
سورن؟
سورن با گيجي پرسيد: چي شده؟ چيو چيكار كردم؟
فرزين: گندت بزنن شهاب... بنال چي شده؟
شهاب: از كلانتري اومدن... برو دم در...
سورن نگاه حيرت زده اش را به او دوخت و به سمت در رفت.
ماشين پليس و يك سرباز و دو مرد كنار هم ايستاده بودند...
سورن نگاهشان كرد و گفت: بله... بفرمائيد....
مرد چاقي در حين جويدن سبيلش گفت: خودشه... خودشه جناب سروان... خودشه...
مردي كه كنار در ايستاده بود پرسيد: اقاي سورن سزاوار؟
سورن: بله... خودم هستم...
-من سروان كوثري هستم... از اداره ي اگاهي... حكم جلبتون دارم...
سورن متعجب پرسيد: ممكنه كارتتونو ببينم...
كوثري كارت و كاغذي را كه ادعا ميكرد حكم جلب سورن است را به اونشان داد.
فرزين پشت سر سورن ايستاده بود... با نگراني پرسيد: چي شده سورن؟
سورن كاغذ و كارت را تحويل داد و مرد چاق فريادزد: خجالت نميكشي پول مردم و بالا ميكشي؟... فكر كردي شهر
هرته؟
سورن: اما من به اقاي سهرابي بدهكار بودم....
مرد چاق: فكر كردي اقاي سهرابي ببوه.. فكر كردي چون يه مدت رفته سفر ديگه راحت پولشو بالا ميكشي و يه ابم
روش... مرتيكه خجالت نميكشي... همين مونده بود يه الف بچه پول ما رو بالا بكشه... من امشب پولت ميكنم...
فرزين: اقا صداتو بيار پايين چه خبرته...
مرد بلند تر فرياد زد: آي ... ايها الناس... اين پسره پول منو خورده يه ابم روش... تازه دو قر تونيمشم باقيه...
فرزين خواست چيزي بگويد كه سورن مانع شد و رو به كوثري كه داشت ان مرد را كه شرخر به نظر مي امد را ارام
ميكرد گفت: حالا من بايد چيكار كنم...
كوثري: بايد با ما تشريف بياريد كلانتري...
سورن: حتما بايد بيام؟
كوثري: بله...... لطفا سريعتر.... وقت ما رو نگيريد...
شهاب: جناب سروان يعني هيچ راهي نيست؟؟؟
كوثري: خير... مگر اينكه پول اين اقا رو الان بديد... دارين مبلغ مورد نظر و؟
سورن: الان... اخه...
مرد عصباني و با حرص گفت: تو غلط كردي پول نداشتي وچك كشيدي؟
فرزين: اقا درست صحبت كن... هر چي هيچي نميگيم..
شهاب بازوي فرزين را گرفت و كوثري دستبندي را جلو اورد...
سورن ماتش برد.
فرزين اب دهانش را فرو داد و ناليد: جناب سروان...
شهاب ادامه ي حرف را گرفت و گفت: ما تو در و همسايه ابرو داريم... تو رو خدا...
كوثري حرفي نزد و سردي دستبند فلزي و سنگين مچ دستهاي سورن را در بند گرفت.
فرزين باز ناليد: جناب سروان ما بايد چيكار كنيم؟
كوثري: يا مبلغ و جور كنيد يا يه سند ... وصيغه اي ... چيزي...
سورن لبخندي زد و گفت: طوري نميشه فرزين... من شنبه پولو بهشون ميدم...
فرزين: اخه تا شنبه بموني....
كوثري گفت: عجله كنيد.... سورن با سر خداحافظي كرد و به ارامي پشت سر كوثري راه افتاد... و سوار ماشين شد.
فرزين هنوز خيره نگاه ميكرد.
شهاب:جدي جدي بردنش...
فرزين زمزمه كرد: از صبح هيچي نخورده بود... موهاش خيس بود شهاب...
بوي سوخته اي از داخل خانه به شام ميرسيد...
شهاب به داخل دويد و فرزين هنوز مبهوت در كوچه ايستاده بود.
سند خانه گروي شركتي بود كه فرزين به تازگي در ان مشغول شده بود... ضامن نداشتند به اين طريق رئيس شركت را
راضي كرده بودند... نفس عميقي كشيد و در موهايش چنگ زد.
زانوهايش را در اغوش كشيد... كمي سردش بود... نگاهش به چند مردي افتاد كه گوشه اي خوابيده بودند.
سرش را به ديوار تكيه داد... به سقف ترك خورده... هر لحظه همان حس خفقان اور پر رنگ تر ميشد... به زور بغضش
را فرو خورد... از اينكه حالا در اين بيغوله اسير بود ناراحت نبود... نه نبود... نفسش را با اه بيرون داد... زانوهايش را
بيشتر در شكمش جمع كرد... پيشاني اش را روي انها گذاشت... سرش از درد در حال انفجار بود... در اهنين باز شد...
مردي در حين پايين اورد استينهايش وارد شد... صورت و دستهايش خيس بود... انگار وضو گرفته بود...
سورن به سختي روي پا ايستاد... سرباز هنوز در را كامل نبسته بود... شايد خواندن نماز كمي ارامش ميكرد... قطعا غير از
اين نبود.
__- -__- -__
فرزين گوشه اي ايستاده بود... بالاخره از ان شر خر سبيل كلفت رضايت گرفته بودند كه شنبه اول وقت پولش را
پرداخت كنند....
سورن جلو رفت... سرگرد ميان سالي پشت ميز نشسته بود....
از بالاي عينك مستطيلي اش نگاهي به چهره ي زرد و رنگ پريده ي سورن انداخت و گفت: مراقب خودت باش...
سورن حرفي نزد... ورقه اي كه جلويش بود را امضا كرد... زمزمه وار خداحافظي گفت.
دستهايش را زير بغل جمع كرده بود.... لرزش هر لحظه بيشتر ميشد.
فرزين نگاهش كرد و كتش را به او داد.... سورن بي حرف ان را به تن كرد.
با هم به سمت ماشين حركت كردند.
از سكوت فرزين متعجب بود... سرش را به پنجره ي اتومبيل تكيه داده بود و به ثانيه شمار چراغ راهنمايي خيره شده
بود.
فرزين نگاه خصمانه اش را به او دوخته بود.
سورن سنگيني نگاهش را حس كرد و چشم به او دوخت كه ابروهايش گره خورده بودند.... تك تك زواياي صورتش
نشان از حرص و عصبانيت ميداد.... سورن نميدانست چه بگويد... مگر چه شده بود...
فرزين پوفي كشيد... فرمان را در مشت گرفته بود... چراغ كامل سبز نشده بود كه حركت كردند... هر لحظه سرعتش
بيشتر و بيشتر ميشد... نزديك بود با يك سمند ديگر تصادف كند...
سورن هنوز ساكت بود.... اصلا نميفهميد...
فرزين سرعتش را بيشتر كرد....
سورن كلافه شده بود... دست اخر گفت: چه خبرته فرزين... يواش تر...
فرزين نگاه پر از حرصش را به او دوخت و با لحن محكم و تلخي گفت: پس سابقه داري....
سورن ماتش برد... از كجا فهميده بود؟
فرزين تلخ تر در حالي كه به سرعتش مي افزود گفت: جرمت چي بود؟؟؟
سورن ساكت مستقيم به خيابان خيره شده بود.
فرزين بلند پرسيد: چند وقت زندان بودي.... پاسخ سورن فقط سكوت بود و نگاه خيره اي كه به خيابان داشت...
فرزين كمي بعد بلند تر داد زد: مگه كري لعنتي.....
سورن همچنان ساكت بود...
تقريبا رسيده بودند.... فرزين وارد كوچه شد....
سورن قبل از انكه فرزين كاملا اتومبيل را نگه دارد.... در را باز كرد و پياده شد.
فرزين هم به دنبالش روان شد.... حتي از قفل شدن درها هم اطمينان حاصل نكرد.
بدون انكه ماشين را به داخل حياط بياورد به دنبال سورن با گامهايي تند مي امد.
سورن كت فرزين را كه تا ان هنگام تنش بود را به چوب رختي اويخت... فرزين سوييچ را روي ميز تلويزيون پرت كرد.
سورن نفس عميقي كشيد.... صداي ريزش اب را مي شنيد... پس شهاب داخل حمام بود....
امين هم نبود.... پس هنوز نيامده بود... ساعت از يك ظهر گذشته بود... خدا را شكر كرد در حال حاضر كسي دور و
برشان نيست.
صداي نفس هاي تند فرزين كه نشان اوج حرص و خشمش بود اعصابش را بيشتر متشنج ميكرد.
با اين حال نفس عميقي كشيد و خواست به اتاق برود كه فرزين وحشيانه يقه اش را از پشت كشيد و او را از رفتن باز نگه
داشت.
سورن به سمتش چرخيد... يقه اش انگار پاره شده بود....
فرزين سرخ شده بود و فكش را سفت و سخت روي هم ميفشرد... تمام عضلات صورتش منقبض شده بود.
نگاه سورن عادي بود... مثل هميشه... انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است.... و همين فرزين را بيشتر عصبي ميكرد...
چشم در چشم هم دوخته بودند... وجود يكي ارام و ديگري پر از تشويش و التهاب....
فرزين با صداي بلند ي فرياد زد: جوابمو ندادي....
سورن با لحن مطمئني گفت: جوابتو گرفتي....
فرزين: من حرفي از تو نشنيدم...
سورن لبخندي زد و گفت: مطمئنا اوني كه اين خبر و بهت داده.... قطعا گفته چرا و چطور... پس لزومي به تكرارش
نيست....
سورن فقط اتش فرزين را تند تر ميكرد... با اين ارامشي كه در صدايش بود...
بدون هيچ حرف اضافه ي ديگري وارد اتاق شد.... فرزين به دنبالش امد.... سورن راست ميگفت....
فرزين ميدانست... ميدانست كه سورن وقتي هفده ساله بود به جرم دزدي و ضرب و شتم به يكسال زندان محكوم شده
بود.... همان سرگرد مسئول رسيدگي به چك سورن اين را به او گفته بود... به او و همان مرد شرخر...
اما فرزين...
سورن ارام بود... جزوه هايش را كه روي ميز و تختش پراكنده بود مرتب ميكرد.
فرزين با لحن ارام اما پر از خشم گفت: پس حقيقت داره؟
سورن نگاهش كرد...
فرزين پوزخندي از حرص زد وادامه داد: جالبه.... واقعا جالبه... پس دزدي....
سورن با نفرت از او رو برگرداند و به كارش مشغول شد.
فرزين چند قدم راه رفت و در حالي كه دستش در موهايش فرو رفته بود و حتي انها را ميكشيد گفت: بعد از چهار سال....
ايستاد نگاهش كرد... با نفرت... با انزجار... با حرص.... با غيظ....
فرياد كشيد: پس دزدي لعنتي؟
سورن مستقيم به او نگاه ميكرد... حالا در نگاه او هم رنگ خشم را ميشد جستجو كرد... ديگر ارام به نظر نمي امد....
اوهم صورتش منقبض و سخت شده بود.
فرزين ادامه داد: اينقدر كثافت و پست بودي؟ اينقدر رذل و... حرفش را به همراه بغض سختي كه در گلويش پيچيده بود
را خورد.... با دو گام بلند به سمت سورن يورش برد... سورن هيچ حركتي نكرد...فرزين... اما ايستاد.... در مقابلش... در
فاصله ي نزديك... كاملا هم قد بودند... گرماي نفسهاي تند و تيز فرزين را سورن هم حس ميكرد... نبض شقيقه اش را
هم ميديد كه چگونه تند ميزند... بيشتر از چند لحظه ي قبل سرخ شده بود...
فرزين: فكر نميكردم اينقدر اشغال باشي سورن... حتي يك لحظه هم فكرشو نكردم... حتي يك بار...
سورن با لحن محكمي گفت: پس از حالا به بعد ميتوني به بدترشم فكر كني... و پوزخندي تمسخر اميزي هم انتهاي جمله
اش چسباند.
فرزين دستهايش را مشت كرده بود.... اهسته گفت: نميدونستم يه ادم اينقدر ميتونه كثافت باشه....
سورن به ديوار تكيه داد... با همان لبخند مضحك گفت: خوب حالا ميدوني ... كه چي؟
فرزين مشتش را به در كمد كوبيد و با صداي بلند ي گفت: چطور روت ميشه... چطور روت ميشه سورن...
سورن ميان حرفش امد و گفت: فرزين اين قضيه اصلا به تو ربطي نداره....
فرزين با حرص بيشتر داد كشيد: ربطي نداره؟؟؟ سورن من احمق چهار سال تمام با يه دزد هم خونه بودم... با يه حروم
خور.... حالا ميگي به من ربطي نداره.... د ... اخه پست فطرت...
سورن ميان حرفش امد و گفت: هي ..... هي ... بهتره مراقب حرف زدنت باشي....
فرزين كه ديگر صدايش تحت كنترل خودش نبود گفت: من؟! .... اره... من ... من بايد مراقب باشم... من كودن كه چهار
سال چشم و گوش بسته هم سفره ي يه حروم خور كثافت بودم بايد مراقب باشم... ابروهايش را بالا داد و چيني به
پيشاني اش انداخت و با غيظ بيشتر گفت: خيلي هم بايد مراقب باشم....
سورن دستهايش را در جيبش فرو برد.... زهر خندي زد و چيزي نگفت....
فرزين با تمسخر گفت: ارررره... بايدم به خندي.... ابله بودن ديگران خنده دارم هست... چطور روت ميشه
سورن....چطور ميتوني...
سورن ميان كلامش پريد و با حرصي كه در صدايش موج ميزد اما لحني ارام گفت : تو چطور روت ميشه... فرزين....
هان؟ تو چطوري روت ميشه اينقدر وقيحانه وايسي جلوي من و اين حرفها رو به زبون بياري؟
فرزين داد زد: وقيح تويي.... نه من.... وقيح تويي كه چهار سال منو شريك كثافت كاريات كردي..... توي عوضي اين همه
مدت به من دروغ گفتي... تو... و پوزخندي زد و گفت: من احمق هميشه از خودم ميپرسيدم چطور يه پسر بيست ساله
ميتونه صاحب يه همچين خونه و زندگي بشه... من خر فكر ميكردم تو ادمي... من فكر ميكردم تو درستي سورن...
سورن با همان لبخند كه جز لاينفك صورتش شده بود گفت: حالا چه حسي داري؟ از نادرست بودن ديگران؟؟؟ و
خنديد.... با صداي نسبتا بلندي خنديد....
فرزين هم متقابلا پوزخندي زد و گفت: يه احمق كه نفهميد تو چه منجلابي با چه كثافت حروم زاده اي شريك شده... يه
احمق كودن كه نفهميد نون و نمكشو با يه حروم خور شريك شده... يه حروم زاده ي حروم خور...
و سوزش بدي را روي صورتش حس كرد...سورن با خشم به او خيره شده بود... سورن دستش را پايين اورد... فرزين
انقدر امروز خبر شگفت انگيز شنيده بود كه ديگر اين رفتار سورن برايش عجيب نبود.....
سورن نگاه تحقير اميزش را به او دوخت ، حالا او هم به اندازه ي فرزين حتي بيشتر عصبي شده بود... با همان نگاه پر از
خشم و تحقير كه سر تا پاي فرزين را ور انداز ميكرد ... در همان حال گفت: خيلي بي چشم و رويي فرزين... يه نگاهي به
خودت بنداز... ببين كجا وايستادي.... اينجا خونه ي منه.... مطمئنا يادت نرفته... بلند تر فرياد كشيد: ولي انگار يادت رفته
ديروز كي بودي و چي بودي و امروز... حالا ... چي هستي... يه نگاهي به خودت بنداز... انگار فراموش كردي...
به خودش اشاره كرد و گفت: اگه اين دزد حروم زاده نبود.... الان اينجا واينستاده بودي فرزين... با زهر خند و لحن پر
تحقير و تمسخر گفت: اكبر...يادت رفته؟.... داشتي عين يه خر بار جابه جا ميكردي... حمالي ميكردي... پس حرمت
خودتو.. منو... اين چهار سال و نگه دار...حرمت اون نون و نمك به قول خودت حروم و نگه دار...
فرزين با سعي فراوان توانست بغضش را كنترل كند....... شايد در خواب هم نمي انديشيد كه روزي سورن منت بگذارد...
با صدايي كه تلاش ميكرد نلرزد گفت:اره... من حمالم... اما شريف بودم... باربري شرف داشت به هم سفرگي با تو....
شرف داشت به اين كه منم مثل تو حروم خور باشم... حروم زاده ي ...
وسورن كنترلش را باز ازدست داد و يقه ي فرزين را در مشت گرفت و او را هول داد... فرزين هم متقابلا پيراهن او را
گرفته بود و در جهت مخالف هولش مي داد.... كمرش به ديوار برخورد....از درد يك لحظه نفسش بند امد... خودش هم
ميدانست از پس فرزين بر نمي ايد... اما دست از تقلا هم برنداشت... با تمام قوا به شكم فرزين مشت زد... سر هم فرياد
ميكشيدند... بهم بد ميگفتند.... به اندازه ي تمام اين چهار سالي كه حتي يكبار هم بحثشان از شوخي و خنده فراتر نرفته
بود... بهم بد گفتند... شايد هيچ كدامشان هم در ان لحظه باورشان نميشد... باورشان نميشد كه به خاطر ديگري به جان
هم افتاده باشند... به خاطر حرف ديگري... به خاطر گذشته ي ديگري.... شايد حتي اگر تا ديروز كسي اعلام چنين روزي
را ميكرد به حرفش ميخنديدند... اما حالا...
فرزين مشتي را به صورت سورن زد... طعم شور خون در دهانش پيچيد ... براي لحظه اي سست شد... فرزين با تمام
قدرت او را به سمت ديگري پرت كرد... ديگر مهم نبود ان فردي كه فرزين حالا اينچنين عليه او از زورش استفاده
ميكند سورن باشد يا نباشد.... ديگر مهم نبود.... و انگار هيچ وقت مهم نبود.... سورن به همراه ميزي كه كنار تختش بود
با هم به زمين افتادند و وسايل روي ميز همه واژگون شدند... صداي شكستن ساعت رو ميزي و يك ليوان اب سكوتي كه
حالا در ميانشان برقرار بود را شكست.
شهاب در اتاق ديگري در حال مرتب كردن لباسش بود... صداي شكستن شيشه باعث شد با هول از اتاق خارج شود...
مبهوت در چهار چوب در اتاق ايستاده بود....
پرسيد: بچه ها.... چي شده...... نگاه متعجب و نگرانش بين ان دو و وسايل پخش شده روي زمين در چرخش بود....
بالاخره به تعجبش مسلط شد و پرسيد: اينجا چه خبره؟
سورن حالا ديگر روي زمين نشسته بود.... هر سه ساكت بودند.... فقط نفسهاي تند و پر شتاب سورن و فرزين تنها
موسيقي متن فضا بود.
صداي چرخش كليد امد و لحظه اي بعد امين وارد شد...
با لبخند سلام كرد و خريدهايش را همان جا گذاشت... جو خانه اشفته به نظر مي رسيد.....
به تندي كنار شهاب امد...
اهسته و پر حيرت پرسيد: چه خبره؟
همانطور با بهت ايستاده بود.... و به سورن و فرزين خيره شده بود... فرزين گوشه اي ايستاده بود و سورن وسط اتاق
ميان وسايل در هم و برهم با چهره اي خون الود نشسته بود.
سورن نفسش را با حرص بيرون داد...
امين با نگاه حيرت زده اش به سمت سورن رفت و مقابلش روي زمين زانو زد... با شدت زياد خوني از بيني اش جاري
بود....
امين چانه اش را در دست گرفت و اهسته گفت: سرتو بالا بگير....
سورن دست امين را پس زد و دستش را به ديوار گرفت و به سختي روي پا ايستاد.... بغضش را فرو خورد... دهانش به
كل طعم خونه گرفته بود....
فرزين با نفرت نگاهش ميكرد.
سورن از اتاق خارج شد.... با چشم به دنبال سوييچش ميگشت... قطرات خون يكي پس از ديگري در مسيري از لب و
چانه به روي پيراهنش فرود مي امدند....
سوييچش را برداشت... كت خودش را هم از جالباسي... لحظه اي ايستاد...
به پشت سرش نگاه كرد.... حالا پرده اي از اشك چشمهايش را فرا گرفته بود.
هر سه در چهار چوب در اتاق ايستاده بودند... نگاه انكه مهمتر بود رنگ نفرت و خشم را با هم داشت... ان دو ديگري
هم تعجب...
نفسش را سنگين بيرون داد...
كاملا به سمت انها چرخيد.... نگاهشان كرد...
با لحني محكم و ارام... اما صدايي بلند گفت: اينجا خونه ي منه... هر كسي... هر كدومتون كه نميتونه من و اين خونه رو
.... قوانين اين خونه رو تحمل كنه.... با نفرت و پر تحكم تر ادا كرد: ميتونه گورشو گم كنه و بره... منت موندنشو
نميكشم... به هيچ وجه...
و لحظه اي بعد صداي برخورد محكم در... و كمي بعد تر صداي جيغ كشان لاستيك هاي سمند نقره اي جايگزين سكوت
سنگين فضا بود.
فصل دهم:
شميم در حالي كه قوطي شيركاكائو اش دستش بود به مسئله اي كه سحر برايش توضيح ميداد گوش ميكرد...
ترانه با مرموزي گردنش را جلو كشيد .... شميم يك لحظه سر جايش جا به جا شد.... ترانه سريع عقب كشيد...
شميم داشت اشكالش را مي پرسيد....
دوباره ان دو مشغول شدند... ترانه ني را در دهانش فرو برد...
پريناز خنده اش گرفته بود اما هيچ چيز نگفت....
ترانه مشغول خوردن شير بود...
شميم به يكباره برگشت و ديد ني در دهان ترانه است...
ترانه نزديك بود خفه شود و به سرفه افتاد...
شميم داد زد: خجالت نميكشي.... خاك برسرت ترانه.... اه...
پريناز: كشتيش شميم...
شميم: بميري... و با حرص و محكم پشت ترانه مي كوبيد بلكه حالش جا بيايد...
ترانه كمي بعد گفت: بتركي شميم.... يه ذره همش ازش خوردم.... رواني....
شميم و سحر خنديدند و سحر گفت: خوب برو يه دونه بخر...
ترانه: نه... خودم نميتونم دست تو جيبم بكنم...
پريناز زانوهايش را در اغوش كشيد و گفت: بچه ها كي بريم بوتيك...
شميم: فردا پس فردا بريم...
پريناز: نه امروز...
ترانه: خدا رحم كرده مغازه ي خودش نيست....
سحر: ولي من خيلي دوست دارم برم ببينم اونجا چه مدليه...
ترانه دماغش را بالا داد و گفت: از چشمم افتاده...
شميم يك تاي ابرويش را بالا داد و گفت: چطور؟
ترانه: خيلي عوض شده قيافه اش... عين اين معتادا... چشماشو صبح ديدم نزديك بود قبض روح بشم.... زيرشو نديدي
چقدر سياه بود...
سحر: راست ميگه... ديروز خيلي وحشتناك شده بود... با اون كبودي روي صورتش...
ترانه: تازه ته ريشم داشت.... اصلا بهش نمياد....
پريناز: گمشو... اتفاقا ته ريش خيلي بيشتر بهش مياد...
شميم: اره... با ته ريش جذاب تر شده بود...
سحر: ولي فكر كنم به خاطر كبوديش اونطوري ريش گذاشته...
پريناز خودش را روي ترانه پرت كرد و گفت: دست اونكه اينطوري زدتش بشكنه الهي...
دخترها هر سه گفتند: الهي امين... و خنديدند.
خانم دلفان داشت به سمتشان مي امد كه دخترها به سرعت متفرق شدند و يكي به دستشويي و يكي در صف بوفه و
ديگري به كلاس برگشت و ترانه هم وارد كتابخانه شد...
در راهرو ايستاده بودند .
پريناز: امروز پس بريم....؟
ترانه: زشت نيست؟ اخه تازه ديروز بهمون كارتو داد...
شميم: ولش كن بريم... ميخايم بريم خريد عيد ديگه... نه مگه؟
هانيه در حالي كه دسته اي كاغذ را در دست داشت از كنارشان گذشت و وارد كلاس شد.
ترانه: اونا چي بودن؟
هانيه نگاهش كرد و گفت: يه چيز كه تو خيلي دوست داري...
شميم به صورتش زد و گفت: خاك به سرم كارنامه ها...
و شميم و پريناز وارد كلاس خودشان شدند.
هاينه: اينا رو ميديد به مادراتون ... امضا كنن... فراد ميان كارنامه هاتونو ميگرن...
موجي از هراس و دلهره و ترس و همهمه در بين دانش اموزان ايجاد شده بود.
ترانه : سحررررر... بدبخت شديم...
سحر نگاهش كرد و گفت: خدا به خير كنه...
چند دقيقه ي بعد با ورود دبير س رو صداي دخترها فروكش كرد .
- - - - - -
شميم: پس همين امروز بريم... فردا مامان من كارنامه امو ببينه عمرا بذاره برم خريد...
سحر: خودمون چهار تا تنها بريم؟
ترانه: مگه چيه؟
سحر: سهيل فكر نكنم بذاره...
پريناز: مگه كجا ميخوايم بريم؟
ترانه: فكر مامان خودتو كردي؟؟؟
پريناز لبخند شيطنت باري زد و گفت: من كه كلاس زبان دارم...
شميم: فقط بپيچون.....
سحر پوفي كشيد و گفت: تجريش خيلي دوره...
شميم: مامان منم نميذاره....
ترانه كمي فكر كرد و گفت: با اژانس ميريم... با آزانسم برميگرديم... فكر كنم اينطوري بذارن نه؟
شميم نفس عميقي كشيد و گفت : خدا كنه بذارن...
دخترها با چهره هايي متفكر به سمت حياط حركت كردند.
سورن كنار ماشين ايستاده بود.. قيافه اش چندان با صبح فرقي نداشت... همانطور رنگ پريده و موهاي ژوليده و
چشمهايي به گود نشسته... نگاه ابي اش در ميان درياچه ي سرخي در حصار بود... سمت گونه و پايين بيني و گوشه ي
لبش كاملا كبود شده بود...حتي ته ريش چند روزه اش هم نتوانسته بود... ان كبودي ها را بپوشاند.
دخترها يك به يك سوار شدند.
سورن ساكت بود... هر چند قبلا هم خيلي حرف نميزد... اما حالا بيش از هميشه ساكت و در خود فرو رفته بود.
ترانه تك سرفه اي كرد و پرسيد: بوتيك هميشه بازه؟
سورن نگاهش كرد و گفت: بله...
ترانه: ما اگه امروز بيايم كه اشكالي نداره...
سورن يكي از همان لبخندهايش را تحويل دخترها داد... البته نه خيلي عميق چون صورتش درد ميكرد.... با اين حال
دخترها در حال مرگ بودند...
سورن: حتما تشريف بياريد.... متعلق به شماست...
ترانه با لبخند سرش را به سمت پنجره چرخاند .
سورن يكي از همان لبخندهايش را تحويل دخترها داد... البته نه خيلي عميق چون صورتش درد ميكرد.... با اين حال
دخترها در حال مرگ بودند...
سورن: حتما تشريف بياريد.... متعلق به شماست...
ترانه با لبخند سرش را به سمت پنجره چرخاند .
پريناز و سحر هر دو اخم كرده بودند.از نگاه عميق سورن به ترانه هيچ يك احساس رضايت نكردند.
شميم ناليد: بسه ديگه... انگار كجا ميخوايم بريم...
پريناز: رژگونه اتو بده ترانه...
سحر: بسه پريناز...
ترانه : صافه؟
شميم نگاهش كرد و گفت: نه بدتر شد...
ترانه: نه ه ه ه ه... اه...
سحر خنديد و شميم گفت: بريمممممم...
پريناز نگاهش را به اينه دوخت و گفت: موهام بد نيست؟
شميم : چتريتو درست كن...
پريناز: ترانه اتوي موت كجاست؟
ترانه : واي بچه ها... مامان منو ميكشه.... نيگاكن... چقدر ات اشغال ريختين...
سحر: فقط يه چيپس خورديم ترانه...
ترانه: خوب همونم نبايد ميخوردين... خونمون كثيف شد... اقا طالب منو ميكشه اگه يه دونه خاك ببينه...
شميم دمپاي روفرشي ترانه را كه گوشه اي افتاده بود.... به سمتش پرتاب كرد...
پريناز : حالا خوب شد؟
شميم: بهتر شد...
پريناز دوباره مشغول شد.
ترانه: ولش كن... خط چشم نميكشم.... مداد ميكشم... شميم.... ميكشي واسم؟
شميم: بيا بخواب...
ترانه روي زمين دراز كشيد و شميم رويش افتاد.
پريناز: خاك بر سرم چه غلطي ميكنين؟
شميم: دهنتو ببند پري.... اه..... ترانه پلك نزن....
سحر با خنده گفت: يه مداد ميخواي بكشي اتم كه نميشكافي...
شميم: ترانه گوشه بدم؟
ترانه: اره قربونت...
شميم: بالا يا پايين؟
ترانه سيخ نشست و گفت: كدوم بيشتر بهم مياد...
پريناز كه با فرمژه مشغول بود از اينه نگاهي به ترانه كرد و گفت: پايين...
سحر: پايين...
شميم: من ميگم بالا....
ترانه:خودمم ميگم بالا.... بچه ها بياين پالام پولوم پيليش... راي ها مساويه....
سحر: من رايمو پس ميگيرم.... بده بالا...
ترانه: نه ديگه سحر من رايتو پس نميدم...
سحر با خنده گفت: غلط كردي...
ترانه: نه ديگه.... رفت واسه ي چهار سال ديگه... ميخواستي راي ندي....
دخترها خنديدند و ترانه باز دراز كشيد.
شميم دنبال در مداد ميگشت.
ترانه: واي شميم خفم كردي... هيكل كه نيست.... هر كول ماشالا...
شميم با حرص گفت: ترانه ميزنمتا...
ترانه دماغش را بالا داد و گفت: ميخورمتا...
شميم باحرص پوست لبش را كند و ترانه با خنده ايستاد.
پريناز شالش را برداشت و گفت: ترانه زنگ بزن آژانس...
ترانه :هنوز زوده... تا كفشهامونو بپوشيم...ميزنگم...
پريناز باز جلوي اينه رفت و رژ چهل و هشت ساعته اش را تجديد كرد.
سحر با حرص گفت: عروسي كه نميري پري...
پريناز: از عروسي هم مهمتره...
ترانه: بله خانم قراره خودشونو بندازن تو بغل سورن خان و با دا با دا مبارك... پري رژت خيليه...
پريناز اهميتي نداد و گفت: من نميتونم با قيافه ي املي برم بيرون...
ترانه: مرسي... الان ما امليم؟
هر سه با قيافه هايي گرفته به پريناز خيره شده بودند... گاهي لحنش تند ميشد... دخترها نسبتا عا دت داشتند.
پريناز حرفي نزد...
بالاخره به رفتن رضايت دادند ....
راننده ي اژانس دوست پدر ترانه بود... ترانه جلو نشست... و دخترها يك به يك سلام كردند و سوار شدند.
پاساژ بيشتر از حد تصورشان شلوغ بود... بعد از مدت كوتاهي مغازه ي مورد نظر را پيدا كردند.
سورن با تلفن حرف ميزد... هنوز متوجه حضور انها نشده بود.
برعكس صبح سر حال تر به نظر مي رسيد... موهايش را بالا داده بود و با ان ته ريش و پليور طوسي و شلوار نوك مدادي
به ميز رو به رويش تكيه داده بود و صحبت ميكرد.
ارش جلو امد وبا لحني شيطنت بار گفت: بفرماييد ... ميتونم كمكتون كنم...
پريناز: داريم نگاه ميكنيم....
ارش لبخندي به پريناز زد و گفت: مغازه متعلق به خودتونه... بفرماييد خواهش ميكنم...
سحر سر تا پا مشكي پوشيده بود ... روسري ساتن مشكي دور طلايي با كتوني هاي مشكي كه بندهايش خردلي رنگ
بود... ست جالبي داشت....... كمي رژ گونه و كمي رژ لب تنها ارايش صورتش بود... تيپش معمولي و اسپورت بود.
شميم هم طبق معمول موهايش را يكطرفه روي صورتش ريخته بود.. به جز حجم دهنده كه لبهايش را درشت تر نشان
دهد.... ارايش ديگري نداشت... لبهايش را سخت جفت كرده بود كه سيم كشي دندانهايش خيلي مشخص نباشد.مانتوي
مشكي و شال خاكستري و كفشهاي اسپورت مشكي پوشيده بود...
ترانه موهاي فرش را بالاي سرش جمع كرده بود ... طبق اصطلاح مادرش يك تپه البته فراتر از يك تپه بالاي سرش
درست كرده بود.
ارايش ملايمي داشت و مانتويش سفت و سخت به كمرش چسبيده بود... كفشهاي پاشنه دارش باعث شده بود قدش از
هر سه بلندتر باشد... هر چند در حالت عادي هم كمي بلند تر بود.... اما حالا بزرگتر هم به نظر ميرسيد... استين هايش
را هم تا ارنج بالا داده بود و دستهاي سفيد ش كه به دستبند بند چرم مشكي زينت داده شده بود زير نورهاي رنگي مغازه
برق ميزد.
پريناز هم مانتوي سبز كوتاهي به تن داشت و شالش هرچند لحظه يك بار كامل از سرش پايين مي افتاد... خودش هم
خيلي تمايلي نداشت ان را به سر جاي اصلي اش باز گرداند.
راننده سرويس
راننده سرويس
× ادامه مطلب ×
+
| نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: فرشاد جعفربگلو موضوع:
نظرات (0)